دفتر شعر
۴۶۷ شعر در این دفتر
اَلمِنهٔ لله که به اقبال خداوندشادند چه بیگانه و چه خویش و چه پیوند
ماه من جَزع مرا بر زر عقیق افشانکندچون به زیر لعل مروارید را پنهان کند
ترک من چون زلف بگشاید جهان مشکین کندهرکه بویش بشنودگوید که آن مشک این کند
این شوخ سواران که دل خلق ستانندگویی ز که زادند و بخوبی به که مانند
بتان چین و ختن سروران درگاهندسزای تاج و سریرند و درخور گاهند
ز بهر عید نگارا همی چه سوزی عودچرا شراب نپیمایی و نسازی عود
ایا شهی که چو تو کس ندید و کس نشنودچو تو نباشد در عالم و نه هست و نه بود
ماه را ماند که اندر صدرهٔ دیبا بودماه کاندر صُدرهٔ دیبا بود زیبا بود
اگر چه خرمی عالم از بهار بودهمیشه خرمی من ز روی یار بود
تا دلم عاشق آن لعل شکربار بوددیدهٔ من صدف لؤلؤ شهوار بود
تا بنفشستان جانان گرد لالستان بودعاشق از جانان بنفشستان و لالستان بود
تا جهان باشد خداوندش ملک سلطان بودوز ملک سلطان جهان چون روضهٔ رضوان بود
روی او ماه است اگر بر ماه مشک افشان بودقد او سروست اگر بر سرو لالستان بود
تاگه عز بندگآن در دین و در ایمان بودعز و دین اندر بقای دولت سلطان بود
آمد آن فصلی کزو طبع جهان دیگر شودهر زمین از صنعت او آسمان پیکر شود
ای خداوندی که گر عزم تو بر گردون شودقطب گردون پیش عزم تو سزد گر دون شود
چیست آن آبی که رخ را گونهٔ آذر دهدتلخی او عیش را شیرینی شکّر دهد
تا شه عالم به بهروزی و پیروزی رسیدباغ پیروزی شکفت و صبح بهروزی دمید
جشن خزان بهخدمت شاه جهان رسیدرایت ز کوهسار به صحرا درون کشید
برمعین دین پیغمبر مبارک باد عیدچشم بد باد از جمال و ازکمال او بعید
تا مبارک رایت شاه جهان آمد پدیددر خراسان نقش رَوضات الجَنان آمد پدید
گوهر سلجوق کز نور بخارا در رسیدهم به مشرق هم به مغرب نور از آنگوهر رسید
شاه سنجر چون ز میدان جانب ایوان رسیداز زمین بانگ بشارت تا بر کیوان رسید
بنازد جان اسکندر به سلطان جهان سنجرکه سلطان جهان سنجر شرف دارد بر اسکندر