دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
زمانه عهد و وفا عاقبت ز سر گیردمفارقت ز میان من و تو برگیرد
مشتاق لقا روی نظر باز نگیردهرگز قدم از بیم خطر باز نگیرد
میانه بخت دلم گر کرانهای گیردبلای صحبت خوبان بهانهای گیرد
آتش عشق چو در سینه شرار اندازدمرد را از زبر تخت به دار اندازد
یارِ ما ولوله در عالمِ راز اندازدگر نقابی که برانداخته باز اندازد
دلی که پیشِ غم از صابری سپر سازدغذایِ دل مگر از گوشۀ جگر سازد
آن ترک که با ما قدم از صدق و صفا زدیاغی شد و بر یُرت گهِ عهد و وفا زد
گر مرا دل نواز بنوازدرایتِ دولتم برافرازد
همین که چشم ز خوابِ خمار بر هم زدهمه ولایتِ صبر و قرار بر هم زد
خرد را که می ننگ و نامش بسوزدبده تا حلال و حرامش بسوزد
دلم ز سوز جگر دم به دم بمیسوزدکدام دل که ز سر تا قدم بمیسوزد
مرا دلی ست که بر خویشتن بمیسوزدچنان که جانم از آن سوختن بمیسوزد
هرکه در عشق چو ما از سر جان برخیزدنه همانا که ز آسیب بلا پرهیزد
این چنین صورتی از خاک زمین برخیزدنه همانا مگر از خلد برین برخیزد
این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزدعجبا سرو کزو فتنه ی دوران خیزد
کسی که هم چو من از پیش یار بگریزدسزا همین بودش کز دو دیده خون ریزد
می به کسی ده که قدر می بشناسدمرتبهٔ جان جماد کی بشناسد
نوبت پاس وصل تو بو که شبی به ما رسدسلطنتی چنان عجب گر به چنین گدا رسد
نه هیچ خلقم از اندوه یار میپرسدنه یارم از ستم روزگار میپرسد
چه محنت است که در عاشقی به ما نرسدکجا رویم که صد فتنه در قفا نرسد
منتظرِ هدهدم تا ز سبا کی رسدوز طرفِ گل سِتان پیکِ صبا کی رسد
چشم بر راهم که جانان کی رسد؟با چمن سروِ خرامان کی رسد؟
ایلچیِ بادِ صبا میرسدپیکِ سلیمان ز کجا میرسد
من آزاد آمدم زان دوست کز دشمن بتر باشدبه ظاهر معتبر گوید به باطن مختصر باشد