دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
هر که با سابقان قدم سپردهر دو عالم به یک درم نخرد
بر یاد دوستان نفسی می زنم به دردخوش وقت دوستان که کسی یاد ما نکرد
حلقم بگیرد آن دم اگر شاد بگذردکاندیشه خیال تو از یاد بگذرد
آخرت وقتی به عمری یاد ما بایست کردبود چندین عهد وپیمانت وفا بایست کرد
چو بلبل دگر باره آواز کردبه رویم در خوش دلی باز کرد
عشق تو در خرابه جانم نزول کردوز هرچه غیر تست دلم را ملول کرد
یارم ز در درآمد و بر من سلام کرددرباب التفات بسی احترام کرد
وداع یار گرامی نمی توانم کردکه احتمال سفر زار وناتوانم کرد
وداع یار گرامی نمی توانم کردکه بیش زَهرِ جدایی نمی توانم خورد
نگه به قول خرد زین سپس نخواهم کردکه زندگانی بی هم نفس نخواهم کرد
گر ز دل آهی برون خواهیم کردعالمی را سرنگون خواهیم کرد
عید آمد و عزم مَی خواهیم کردعمر شد پس عیش کَی خواهیم کرد
هجر با روزگار من آن کردکه صفت جز به وصل نتوان کرد
اگر تو را سر ما نیست عیب نتوان کردز جانب تو رضا نیست عیب نتوان کرد
مرا مسخّر عقل مجاز نتوان کردکه رند را به ستم توبه باز نتوان کرد
وه چه غم بود که بختم به تو منسوب نکردصبر از این بیش که من میکنم، ایوب نکرد
هرکه را درد عشق داغ نکردنبوَد مرد اگرچه باشد مرد
یک ره برآورد ز تو هم روزگار گردبسیار چون ترا که سزا در کنار کرد
جانم فدایِ قاصدی کز دوست مکتوب آوردپیغامِ یوسف ناگهان نزدیکِ یعقوب آورد
تا عشق مرا گردِ خرابات برآورداز مسجد و محراب و مناجات برآورد
امروز که باده می توان خوردیک هفته بهانه می توان کرد
مرا مادر به شیرِ عشق پروردپدر تعلیم در دیوانگی کرد
دولتِ آن کس که ترکِ جاه بگیردیوسفِ جان را ز قعرِ چاه بگیرد
در دهر کسی که یار گیردیاری چو من اختیار گیرد