دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
چه می کنم ز دلی کو ز یار برگرددروا بود که چنان دل ز دیده در گردد
اگرم باز ملاقات میسّر گرددبخت باز آید و ادبار ز من برگردد
دلم ز جورِ تو خون گشت و برنمیگرددز راهِ دیده برون گشت و برنمیگردد
خانۀ تست بخفت ار سرِ خوابت داردتا که را زهره و یارا که عذابت دارد
به دست آورده ام یاری که رویی چون قمر دارددهانی چون لبِ شیرین لبانی چون شکر دارد
هم چو من دل بری که جان داردکس ندانم که در جهان دارد
فراقِ یارِ سفر کرده رویِ آن داردکه قصدِ جانِ منِ زارِ ناتوان دارد
فروغِ طلعتِ رویِ تو آفتاب نداردنسیمِ ناقۀ زلفِ تو مشکِ ناب ندارد
که دست از هوایِ تو بر سر نداردکه چشم از فراقت به خون تر ندارد
چرا افسرده معذورش نداردکه یاری از سرِ دردی بزارد
نه پسته چون دهنِ تنگِ یارِ من داردنه باغ چون رخِ گل رنگِ یارِ من دارد
جمادست آن که دل داری نداردیقین می دان که جان باری ندارد
چه دردست این که آرامی نداردچه دورست این که انجامی ندارد
نه بخت با منِ مسکین سری به ره داردنه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد
یاری چو من از جملۀ عشّاق که داردبر سرو به هم افعی و تریاق که دارد
غمزۀ شوخِ تو شیرین حرکاتی داردکشتۀ هر مژه فرهاد صفاتی دارد
هر کس نظرِ خاطر با خوش منشی داردآری دلِ مشتاقان با جان کششی دارد
یکی را دوست می دارم که چون من سد رهی داردندانم تا ز حالِ من کم و بیش آگهی دارد
دولتِ آن کس که عمر با تو گذاردهر که نه در بندِ تست بخت ندارد
عمری که مردِ عاشق بی دوست می گذاردهرگز روا نباشد کز زندگی شمارد
نه محرمی که پیامی به یار بگذاردنه هم دمی که دمی خاطرم نگه دارد
کس نمی دانم که پیغامی بردیک قدم با ما به یاری بسپرد
منکر می خواره از حد می بردپرده خلوت نشینان می درد
عشق آب از روی کارم می بردرونق از صبر و قرارم می برد