دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
پیغام دوست راحت جان است و راح روحهان تا طرب کنیم به شکرانه ی فتوح
ساقی ز بامداد بیاور غذای روحماییم و هر دو عالم و توزیع یک صبوح
مرده گر زنده شد از معجز انفاس مسیحخم می دارد بر معجزه ی او ترجیح
خوش است مجلس اخلاص امّتان مسیحشراب های مصفّا زساقیان ملیح
کس نداند که مرا با که سر وکار افتادگر چه در عشق چنین واقعه بسیار افتاد
چه شور از آن لب شیرین که در جهان افتادز قامتت چه قیامت که در زمان افتاد
دوش مرا صبحدم آمد و آواز دادگفت که خواهد تو را راه به من باز داد
قد قامت الصّلات برآمد ز بامدادبرخیز ساقیا بستان از مدام داد
مصحف به فال باز گرفتم ز بامدادبرفور السلام علیکم جواب داد
کجا رفتی بیا ای سرو آزادکه رحمت بر چنان بالا و بر باد
خدای با تو کسی را دل آشنا مکنادوگر کند چو من از خان و مان جدا مکناد
زمانه گرچه بسی بر سرم نهادکمند زلف تو باری دگر به دستم داد
یارم که ز من نمیکند یادجان است و ز تن نمیکند یاد
فریاد نمی رسند فریاداز دست ستمگران بیداد
ای ترک ما گرفته و از ما نکرده یادیاران چنین کنند نه هرگز چنین مباد
دیر شد تا ز ما نکردی یادطرفه رسمی نهاده ای بنیاد
تا نیستی در آمد و هستیِ ما ستدهم صبر در حجاب شد از ما و هم خرد
مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتدبه دستِ خیره کُشی چون تو مبتلا افتد
گر دگر باره مرا با تو ملاقات افتداتّفاقی عجب از محضِ کرامات افتد
دلم به دامِ تمنّایِ عشق چند افتدشکالِ پایِ من از عقل ناپسند افتد
نه آن مرغی ست معشوقم که در هر آشیان گنجدکدامین آشیان کاندر زمین و آسمان گنجد
تولّا بی تبّرا در نگنجددوالک بازی آن جا در نگنجد
درونِ مجمعِ مردان پریشان در نمیگنجدمحبّت خانه خالی کن که جز جان در نمیگنجد
چه چاره سازم اگر آن نگار برگرددنهان شود ز من و آشکار برگردد