دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
خوش است اگر بگذارد در این سرا اجلتولی اگر چه برنجی نباشد این محلت
هر که ببیند تو را بدین قد و قامتباز نیاید به هوش تا به قیامت
خوش آید پاک بازان را ملامتز خود بیرون شدی اینک قیامت
اگر عاشقی سر متاب از ملامتغذا کن نه از آب و نان از ملامت
مرا چه غم که مرا سرزنش کنند و ملامتکه من معاینه دیدم جمال روز قیامت
گر بر آرد عشقت از جانم قیامتمن نخواهم کرد بر عاشق ملامت
مخوان بعد از این داستان قیامتبیا و تفرج کن این قد و قامت
بکشم گر همه کوه است وز آهن ستمتبر ندارم به جفا چشم امید از کرمت
گر بیایی به سر چشمه ی حیوان برمتپای کوبان به تماشا گه رضوان برمت
یک نفسی بیا که بر دیده و سر نشانمتچند به زاری و شفاعت بر خویش خوانمت
بیا و بوسه بده از آن لبان خندانتکه در دلم زدی آتش به آب دندانت
الغیاث از جفت و طاق ابروانتدین و دل شد در سر آن هر دوانت
جانا دلی چه سوزی کان هست جای گاهتماها تنی چه کاهی کان هست در پناهت
به دیدار تو مشتاقم به غایتندارد آرزومندی نهایت
ای حقه ی نقد جان بر طاق دو ابرویتوی حلقه ی جان و دل پیرامن گیسویت
گلبن فراز تخت چمن بر نهاده تاجبستان به حکم باده ز ملک وجود باج
هر گدایی نتواند که نهد بر سرتاجلایق دار انا الحق نبود هر حلاّج
همین که بانگ بر آید که فالق الصباحغذای روح طلب کن بخواه کوزه راح
شبنم نشسته بر ورق گل علی الصباحخواهی که روح تازه برآید بیار راح
باده خوریم ز اول شب تا دم صباحمستی کنیم چون شتران علم جناح
راحت روح من است رایحه روح راحتا به صباح از مسا تا به مسا از صباح
مرو درو که محیطی ست عشق پر تمساحفرو نشین چو نزاری به عزلت ای سبّاح
خواص باد بهشت است در نسیم ریاحهمین که بانگ برآید بخواه کاسه ی راح
ترا که صحبت اهل دلی نکرده فتوحبقای خضر چه دانی چه بود و کشتی نوح