دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
دریغ عمر که بی روی دوستان بگذشتچو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت
چه فتنه بود که در عید گه جنان بگذشتسواره بر من مسکین ناتوان بگذشت
جانا بیا که مدت هجران ز حد گذشتتشویش روزگار پریشان ز حد گذشت
بر دست چون بود می و صبح و کنار کشتبا دوستان همدم و یاران خوش جهشت
هزار یادِ بر و گردن و بناگوشتهزار یاد سر و دست و بازو و دوشت
دوش با جمعی حواری باده خوردم در بهشتمجلسی دیدم همه عیسی دم و مریم جهشت
اگر فراق نباشد چه دوزخ و چه بهشتچو اصل صورت معنی بود چه خوب و چه زشت
هر که با دوست آشنایی یافتز آفت خویشتن رهایی یافت
آوخ آوخ که جگرگوشه دگر بار برفتدل به جان آمد از آن روز که دلدار برفت
دریغ عمر که بی روی آن نگار برفتدر انتظار شد و ایام و روزگار برفت
چه جای دشمنی است آن که یار کرد و برفتبه اختیار سفر اختیار کرد و برفت
گر مرا در بی هشی با دوست کاری رفت رفتبیدلی را گر ز دستش اختیاری رفت رفت
از آن سبب دل من ترک خورد و خواب گرفتکه صبح و شام و شب و روز با شراب گرفت
دلم از تو دل برنخواهد گرفتپی یار دیگر مخواهد گرفت
بوی عرق چین تو باد صبا برگرفتیا زخواص بهار نشو و نما برگرفت
تا دل مجنون ما راه قلندر گرفتهر چه نه لیلیش بود از همه دل برگرفت
خیال دوست ز من خورد و خواب بازگرفتبسوخت وز جگر تشنه آب بازگرفت
ما دگر بوی کسی برنتوانیم گرفتهر زمان شیوه ی دیگر نتوانیم گرفت
به هیچ انجمن داستانی نرفتکه از حال من هم چنانی نرفت
عقل نه این دید نه آن باز گفتعشق به من نام و نشان باز گفت
نگارم را ز جان خوشتر توان گفتلبش را چشمه کوثر توان گفت
موذّن فالق الاصباح می گفتگمان بردم که هات الراح می گفت
به جفت چشم ِ سیاه و به ابروی طاقتکه در فراق توام نیست بیش از این طاقت
غایب نشد زمانی از خاطرم خیالتدر پیش چشم دارم آیینهٔ جمالت