دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
ای دل آخر نشدی سیر ز محنت ای دلبه سرِ کویِ بلا بیش مکن سر منزل
با تو پیوندست ما را از ازلکی شود پیوندِ روحانی بدل
بیا دل ز دنیایِ دون بر گسلکه بس رونقی نیست در آب و گل
سرِ پیوند ندارد صنمِ مهر گسلخود دلش داد که بَرکند چنین از ما دل
به جز ملامتم از دل نمی شود حاصلچه می کنم ز چنین دل که خاک بر سرِ دل
ای دل از عمرِ گرانمایه چه داری حاصلحاصلی نیست به جز هرزه درایی ای دل
نیسان فکند باز عرق بر عذارِگللؤلویِ آب دار نگر در کنار گل
گیتی بهشت وار شد از روزگارِ گلدر باغ بشکفید رخِ چون نگارِ گل
رونق گرفت کارِ من از روزگارِ گلخوبی و دل بَری ست مرا در کنارِ گل
باد آمد و گشاد نقاب از رخانِ گلابر آمد و نهاد گهر در میانِ گل
کرد آشکار بادِ بهاری نهانِ گلوز گشتِ روزگار یقین شد گمانِ گل
از تُتُق آمد برون خاتونِ گلحلقه باید کرد پیرامونِ گل
اگر دورم از تو به آب و به گِلولی با تو باشم به جان و به دل
بلبل ز شاخِ سرو چو بر زد نوایِ گلبر دست گیر باده و بنشین به پایِ گل
مرا چو مست روان کرده بوده اند از اوّلهنوز مستم و ثابت قدم نه مستِ مُزلزل
دستِ من و دامنِ آلِ رسولهر چه جزین است نیرزد به پول
نگسلم از دوست امیدِ وصولباک ندارم ز رقیبِ فضول
ای دلِ شوریده سرِ بُل فضولبیش مرو در پیِ ردّ و قبول
نشسته ام به خیالی که می پزم مشغولسری ز عقل نفور و دلی ز خلق ملول
بر بویِ وفایی که ندیدم ز تو نا اهلافسوس جفایی که کشیدم ز تو نا اهل
ز راهِ لطف درین کلبۀ خراب خرامکه من ترا ز تو خواهم نه نامه و نه پیام
هزار شکر که برگشتم از سفر به مقامبه رغمِ دشمنی و دیدم جمالِ دوست به کام
ماهِ نو بنمود رخ سار از غمامساقیا عید آمد آخر شد صیام
تنها نی ام اگرچه که تنها نشسته امبا خاصگانِ عالمِ بالا نشسته ام