دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
رفیقی هم دم و یاری موافقبه دست آور ببُر از هر منافق
ما بینِ حقّ و باطل ضدّیتیست مطلقتیغی به تارِ مویی آویخته معلّق
خنبِ من کوثرست و راحِ رحیقگنجِ من کُنجِ خانۀ تحقیق
اگر تو جهد کنی با تو می رود توفیقرفیقِ راه تو توفیق به علی التحقیق
بر ما گر اعتراض کند مدّعی چه باکبر آستانِ دوست مقیمیم هم چو خاک
فسردگان چه شناسند قدرِ سورِ فلککه عاشق است که نشناسد از قدم تارک
عشق است فراخ و سینهای تنگراهی ست دراز و مرکبی لنگ
مرا مکابره کشته ست بی خصومت و جنگبه جفتِ چشمِ سیاه آن نگارِ سبز آرنگ
عشق اگر باز گرفتی ز گریبانم چنگخونِ دل برمژه از دیده نبودی آونگ
تو ملامت مکن ای مدّعی اینک سر و سنگچه تفاوت کند آن را که نه نام است و نه ننگ
آشکارا شد همه رازم دریغا نام و ننگچون چنین شد ساقیا درده شرابی بی درنگ
گذشت عمرِ گرامی در انتظارِ وصالدریغ صحبتِ یاران و روزگارِ وصال
نه بی تو طاقتِ صبر و نه با تو رویِ وصالترا ز من چو مرا از جهان گرفت ملال
گر برون آیی و برقع بگشایی ز جمالاز تو گیرند قیامت همه خلق استدلال
صخره ای بر راهِ ما بود از خیالبرگرفت آن صخره را از ره جمال
کجا شدی که فراتر نمی شوی ز مقابلچه غایبی که چنین حاضری به شکل و شمایل
صبح دَم دوش برآورد منادی بلبلهین که باز از تُتُقِ غنچه برون آمد گل
تویی که بر تو نباشد مرا نظیر و بدلمنم که از تو نگردم جدا به تیغِ اجل
عشق آمد و برفت قرار و ثباتِ دلمضبوط کرد مملکتِ کایناتِ دل
چند خواهم سوخت آه از دردِ دلدر عذابم سال و ماه از دردِ د ل
ای دیده را به دیدنِ رویت قرارِ دلگه در میانِ جانی و گه در کنارِ دل
هیهات اگر به دستِ من استی زمامِ دلهرگز نبردمی دگر از غصّه نامِ دل
پیرانه سر ز دست بدادم عنانِ دلمن پیر و مبتلا به هوایِ جوانِ دل
دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دلچون کنم دستم رسد آیا بدان ترکِ چگل