دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
می در ده و دردِسر مده بیشچون مست شوم دگر مده بیش
همه را شادی و مارا غم جانانه خویشهمه با همدم و ما با دل دیوانه خویش
منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویشگشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش
مردانه وار بر گذر از آرزوی خویشدیگر مبین به دیده خود دیده سوی خویش
بیا که فصل ربیع است و وقت عیش و نشاطچو سبزه باز بگستر میان باغ بساط
با دل در احتسابم و با دیده در نزاعاز بیم روز هجر و نهیب شب وداع
بیا که می کند از مشرق آفتاب طلوعبیار باده و بگذار عذر نا مسموع
خروس بانگ برآورد و صبح کرد طلوعصبوح لازم حال است در اصول و فروع
بوی بهشت می دمد از جویبار باغافکند سایه بر سر گل شاخسار باغ
برخیز تا کنیم صبوحی هوای باغکز فیض ابر گشت منور فضای باغ
دلی می خواهم از هر کار فارغزنام و ننگ و فخر و عار فارغ
مدعیان می نهند پای برون از گزافبی خبران می زنند از حرم عشق لاف
بوی بهار می دهد باد صبا ز هر طرفسبزه دمید عیش کن ساغر می منه ز کف
دوستان آه از فراق آه از فراقالغیاث از اشتیاق از اشتیاق
به جفت چشم تو در جهان و ابرو طاقکه نیست مثل تو در گردش همه آفاق
صراحی می زند بانگ اناالحقبیا ساقی بده جام مروق
گر نسبت خرقه نبرد شیخ به صادقنی شیخ بود زرق فروشیست منافق
هر که نباشد چو من پسرو ارباب عشقخامی و افسردهایست بی خبر از باب عشق
ای پسر ار بگذری سوی خرابات عشقکشف شود بر دلت سر کرامات عشق
دبدبه ای می زنند بر سر بازار عشقهم سر جان می دهند کیست خریدار عشق
دوش مرا پیش کرد قافله سالارِعشقگفت بیا طوف کن کعبۀ اسرارِ عشق
مستیم از مبادیِ فطرت ز جامِ عشقآری مدام مست شدیم از مدامِ عشق
ای خطبۀ سعادتِ کلّی به نامِ عشقوی آفتابِ عالمِ هستی نظامِ عشق
زلالِ خضر و شبِ خلوت و حریفِ موافقوَ اِن یَکاد بخوان دفعِ چشم زخمِ منافق