دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
هر که ما را دوست دارد خلق گردد دشمنشترک خود باید گرفت آن را که باید با منش
مرغِ دلم که زلفِ تو باشد نشیمنشکی آرزو کند هوسِ سینۀ منش
بیار ای بادِ جان پرور نسیمی از عرقچینشخجل کن نافۀ چین را ز بویِ زلفِ پر چینش
هزار یادِ سرِ پنجۀ نگارینشهزار یادِ بناگوش و عِقدِ پروینش
آن را که گمان شود یقینشبرخاست همه جهان به کینش
ز دست مدعیان یک زمانکی شبِ دوششرابکی دو سه در خدمتت نکردم نوش
مشتری و زهره در عین قران بوده ست دوشبوسه و می تا سحر با هم روان بودهست دوش
پیر خرابات به من گفت دوشای پسر از خویش مگوی و خموش
کمند است آنکه افکندهست بر دوشندانم یا نغوله بر بنا گوش
با شمع درآمد از درم دوشمی در سر و سر ز می پر از جوش
آمد بر من نگار من دوشافکنده دو زلف شست بر دوش
ای لبت عقلم به غارت داده دوشوی دو چشم مستت از من برده هوش
سرمست درآمد ز درم نیمه شبی دوشماهی که به یک غمزه ببرد از دل ما هوش
ای دل از گردش ایام مخالف مخروشبا قضایی که ز تدبیر برون است مکوش
نگارا پری زاده ای یا سروشاگر آدمی زاده ای رخ مپوش
به گوش هوش شنیدم که بر زبان سروشبه من ندای فقروا الی الله آمد دوش
بیا جانا جهان بر من بمفروشبیا تا یک دمت گیرم در آغوش
بهشت است خمخانه می فروشفرو مایه چون شیره گو بر مجوش
آن موی بریده بر بنا گوشکشته ست مرا و کرده مدهوش
ای زلف تو تکیه کرده بر گوشوی جعد تو حلقه گشته بر دوش
تا صبح قیامت نشود ذوق فراموشآن را که کند با تو شبی دست در آغوش
درد عشق است ای ملامت گر خموشنیست این بحری که بنشیند ز جوش
خوش عالم عاقلان مدهوشخوش وقت سخن وران خاموش
دگر باره اگر بینم جمال عالم آرایشچو دامن بر نمی دارم سر شکرانه از پایش