دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
دلا سر پوشِ خوانِ سّرِ او باشمکن تا او نگوید سرِّ او فاش
مرا گر عقل گوید متّقی باشنیارم بود با رندانِ اوباش
جانم آن جاست که او گو تنم این جا می باشای دلِ شیفته مردانه شکیبا می باش
دلا خاک در دیدۀ عقل پاشنه از خویشتن عاقلی بر تراش
ای دلِ دریا نشین گوهرِ دریا مپاشدر قدمِ بی قدم لؤلؤ لالا مپاش
از آنم خلق میخوانند قلّاشکه در شورم چو بینم زلفِ جَمّاش
جمالِ رویِ هم چون آفتابششبی گر باز می بینم به خوابش
چو صرف شد همه اوقاتِ عمر در طلبشنه ممکن است که دل باز گردد از عقبش
وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبشوزتنِ مانده خیالی ز خیالِ قصبش
ز گردِ چشمۀ حیوان برآمده ست نباتشدرونِ چشمۀ حیوان لبالب آب حیاتش
درونِ سینه یی دارم پر آتشدلی از آتشی چون آبِ رز خوش
دوست می دارم خمارِ چشم مستشو آن نگار و نقش بر سیمینه دستش
که را کشتند دی چشمانِ مستشکه هست امروز خون آلوده دستش
خدایا ازین مسکراتم ببخشبه مردانِ خود سیّئاتم ببخش
نمی زنم نفسی تا نمی کنم یادشکه بختِ نیک به هر حال هم نشین بادش
مسکین دلِ بی چاره کز دست بشد کارشدر واقعه یی بینم هر روز گرفتارش
فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارشکه غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش
که می آرد به دل پیغامِ یارشکه باد از صدقِ دل جانم نثارش
هنوز اگرچه جفا دیده می روم ز برشوفا کنم به دو چشم از میانِ جان به سرش
کیست شیخ الوقت تا فریاد دارم بر درشزان که خلقی در ضلالت برد زلفِ کافرش
فرخنده روزگارِ گدایانِ خارکشچون اشترانِ مستِ تنگ خوار و بارکش
معطّرست دماغم ز بوی ِ یرلیکشملازمم به دل و جان ز دور و نزدیکش
هیهات نزاری بنگر بوسه ستانشزلفش بکش و لب بگز و بوسه ستانش
گفتم آیا در کنار آرم میانشخود سبک در تاب شد و آمد گرانش