دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
پیاپی بده ساقیا شیرهٔ رزکه دارد نشاطی عصیر زبان گز
اگرچه دل به کسی داد، جان ماست هنوزبه جان او که دلم بر سر وفاست هنوز
امید بستم و نگشاد هیچ کار هنوزدر اوفتادم و یاری نکرد یار هنوز
نوبهارست و صبا عنبر بیزروح خواهد که شود راح آمیز
خوش وقت صبوحیان شبخیزبر دست گرفته آتش تیز
آخر ای دل چیست چندین رستخیزعشق و میدان و تو ای غافل گریز
خون رز بر خاک میریزی مریزمیکنی در خون خود با ما ستیز
بده به یار می خوش گوار شورانگیزعقیقرنگ، معنبر نسیم، مشک آمیز
ساقی به جان و سر که به جان دارمت سپاسقد قامت الصلات برآمد بیار کاس
رسید وقت سحر ساقیا بگردان کاسزمانه بر سر ما گو به خون بگردان آس
زبان تیز دارم همچو الماسز الماسم بترسید ایّهاالناس
به من نظر مکن ای بیخبر به چشمِ قیاسکه سر عشق نهان است بر عوام النّاس
زاهد مخمور را راهِ مناجات بسعارف مجموع را کنج خرابات بس
آخر ای نامهربان فریادرسبیش از پیشم مران فریادرس
رخ بنما ای صنم پرده فکن یک نفسبهر خدا رحم کن بر من و فریاد رس
تویی یار دیرینهٔ همنفسنباشد به جای توام هیچکس
عاشق ازین شیوه نگشته ست کسخود نه محبّت نه همین است و بس
هلال ابروانش بین مقوّسکشیده گرد مه خطی مطوّس
دریغ صحبت یاران و دوستان انیسدریغ عمر گرامی و روزگار نفیس
یک امشبی که درافتادهای بیا خوش باشبه رای خویش مرو هم به روی ما خوش باش
ای دل سودازده عاشق تنها مباشبا خود اگر میروی همره سودا مباش
پند داعی بشنو پسرو پندار مباشتخم شیرین ز پی مائده دو شوره مپاش
گر به جانان زنده ای جان گو مباشهجر باشد وصلِ جانان گو مباش
خوش است عالمِ رندان و صحبتِ او باشبیا دمی به علی رغمِ عاقلان خوش باش