دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
زان پیش کآفتاب ز مشرق کند ظهورآثار فیض حق متجلّی شود ز طور
ساقی بیار می که فلک میکند ظهورزان می که گیرد از اثرش آفتاب نور
گر مرا عقل کشد پای و سر اندر زنجیرنیست از کوی توام یک نفس ای دوست گزیر
هین که به جان آمدهام دست گیررحم کن و بار دگر در پذیر
یار با ما امتحانی کرد بازلیک با بیگانه نتوان گفت راز
بلای عشق تو ناگه ز در درآمد بازمدار دور سلامت مگر سرآمد باز
مرا چیزهایی نمودند بازکه آن است اسرار مردان راز
آمد بهار و کرد جهان مشکبار بازای باد مشکبار که آمد بهار باز
ای دل تن و جان و عقل در بازگر پیش وصال میروی باز
چشمی که داشتم به امید وصال بازبر هم فتاده شد به ضرورت خیال باز
مرا که دست به روی خرد نهادم بازبه تَرهاتِ دگر مشتغل ندارد باز
راز سر بسته اگر راست نمیگویم بازجملهٔ خلق بدانند به تسبیح و نماز
ما را به دام عشق درافکند دیده بازباری نکردمی به کس این شوخ دیده باز
پردهٔ عشّاق ساخت بلبل شوریده بازکرد بر آهنگ من نالهٔ شب گیر ساز
این چه ننگ است که آوردی بازدست میگیر و ز پا می انداز
اگر چنان که تو دانی و من به خلوت رازشبی دگر به مراد دلت ببینم باز
گر خدا دولت و بختم دهد و عمر درازدیده روشن کنم از خاک سر کوی تو باز
کاروان بربست بار و ره درازبرگ راه و توشهٔ منزل بساز
دوش یار آمد به بالینم فرازگفت ای خوش خفته شبهای دراز
مگر یاری درافتد محرم رازکه مرموزی توان گفتن بدو باز
شادی به روزگار شناسندگان رازجانها فدای مقدم مردان پاکباز
نه محرمی و نه یاری موافق و دم سازغم تو با که خورم با که برگشایم راز
ز پندار خود رهبری بر مسازمرو ای برادر چنین بر مجاز
می بایدم که بشنوم آواز دلنوازتا بار دیگرم شود امید تازه باز