دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
بویِ بهشت میدمد از بامِ نوبهارهان تا به سر بریم خوش ایّامِ نوبهار
باغ چو دیباوشیست در قدم نوبهارنالۀ مرغان خوش است بر رخِ گُل زار زار
فراموش کردم بلاد و دیارکه برگشت بخت و بیفتاد کار
تا تو را عشق به کلّی نکند زیر و زبرکی شود جانِ تو از عالمِ ارواح خبر
غمِ جانانۀ ما بر دلِ ما اولاتردلِ دیوانۀ ما بندِ بلا اولاتر
بهر لِلّه امشب ای بادِ سحربر سوادِ شهرِ قاین کن گذر
ای دل اگر عاشقی از سرجان درگذرتیغ غمِ عشق بین قصّه مخوان الحذر
بیدوست این منم که چنین میبرم به سرای خاک بر سرِ من و خاکستر از زبر
وقت وقتی گر شوم شوریدهسرعیب نَبوَد بر من ای کوته نظر
دل از دست دادم به پیرانه سربلا را برانگیختم معتبر
یار با ما نه چنان بود که هر بارِ دگرترک ما کرد گرفتهست مگر یارِ دگر
هرگز گمان مبر که کنم با تو دل دگربا تو بر آن سرم که برم دوستی به سر
آخر مرا به جایِ تو باشد کسی دگرنهنه به دوستی که نباشد گمان مبر
روزی به ما رجعت کند آن مشتری سیما مگرهم باز پرسد عاقبت از ما بتِ زیبا مگر
یار با ما یک زمانی در میان آید مگرپرده از رویِ جهانآرای بگشاید مگر
به آواز تو خرسندم که باری بشنوم دیگرچنان بیداریی خواهم که بیتو نغنوم دیگر
هرگزم عشق نشد از سرِ پُر سودا دورعشق از مشعلۀ نار برانگیزد نور
بس که خوردیم تازیانۀ دورپا کشیدیم بر کرانۀ دور
ای دل ز خوابِ جهل برآور سر غرورتا بو که بگذری به سلامت ازین فتور
باز آمدیم در سر از آشوبِ عقل شوربر آتش از حرارتِ دل سینه چون تنور
در جهان دبدبهٔ عشقِ من افتاد چو صورشد چنین قصّهٔ من در همه عالم مشهور
مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفورز روی خوب تو دورم که چشم بد ز تو دور
خمار چشم تو دادهست چشمها را نورتو چشم خویش نگهدار تا شود مستور
ز نامردی ندارم طاقت نوربدین عذرم که خواهد داشت معذور