دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
دریغ کز نظرِ دوستان بیفتادمبه هرزه عمرِ گرامی به باد بر دادم
چنان به رویِ تو هر بامداد دل شادمکه می برد غم و شادی زمانه از یادم
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادمتا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
یادِ آن کس که نرفته ست دمی از یادمشادیِ جان کسی کز غم او دل شادم
آن شب که وداعِ یار کردمعزمِ سفر اختیار کردم
بگذاشتمت جانا ناکام و سفر کردمبی رویِ تو از دیده خونابه به در کردم
شبِ فراق که بی رغبتی سفر کردمنبود فایده هر چند من حذر کردم
ز می توبه کردم ز مستی نکردمنگفتم دگر گِردِ مستان نگردم
شبانِ تا به سحر گردِ شهر می گردمکسی نکرد ازین بی خودی که من کردم
منم که قبلۀ جان با جمالت آوردمهمین که نامِ تو گفتند حالت آوردم
چندان که در سلوک ز خود پیش تر شدمهر بار زنده باز به جانی دگر شدم
مرا که از تو میسّر نمی شود یک دمدمی که بی تو برآید نه دم بود که ندم
شبانه دوش که تنها به کنج خود بودمز هولِ صاعقه و بانگِ رعد نغنودم
من همان مستم و شوریده کز اوّل بودمتا نبودم به تو مشغول معطّل بودم
یک شبی تا روز با تو خلوتی می بایدمزین طرف میل است زان سو رغبتی می بایدم
باز رسیدم جمالِ دوست بدیدموز لبِ شیرینِ او به کام رسیدم
هزار شکر که خود را امیدوار بدیدمشراب در سر و سر در کنارِ یار بدیدم
اندر دو کون جانا بی تو طرب ندیدمدیدم بسی عجایب چون تو عجب ندیدم
چه سودا راه زد دوشم همانا از جنون دیدمکه اندر ظلمتِ شب آفتابی ره نمون دیدم
روزها شد که برفتی و به خدمت نرسیدمهیچ کافر مَکَشاد آن چه من از هجر کشیدم
ز بس مشقّت و محنت که در سفر بکشیدمبه جان رسیدم و در آرزوی دل نرسیدم
اگر وصال میسّر شود دگر بارمفراق بیش فریبم دهد نپندارم
اگر دولت بود روزی به قوهستان دگر بارمکند بازم دگر هرگز سفر کردن نپندارم
بی تو خونابه به رخساره فرو می بارممرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم