دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
ترا به جان و دل از جان و دل وفادارمکه من خود از همه ملکِ جهان ترا دارم
ز عمرم چه حاصل چو یاری ندارمبمردم ز غم غم گساری ندارم
چرا چنین شب و روز انتظار می دارمکه چشمِ مرحمتی زان نگار می دارم
در عشق تو از نوکِ قلم دود برآرموز سینۀ چون کوره به دم دود برآرم
شب ها همه شب در انتظارمتا دوست نظر کند به کارم
که میبرد ز رفیقان به دوستان خبرمکه من چگونه به درد از جهان همی گذرم
آخر ای راحت جان جور تو تا چند برموز پی وصل تو خوناب جگر چند خورم
گر بنویسم که چون بی تو به سر می برمدود برآرد قلم از ورق دفترم
یاد باد آن شب که در بیت الحرمخلوتی کردیم با یاران به هم
منم که برنکنم از آستان یار سرماگر به سنگ بکوبند هم چو مار سرم
فتاد بر صنمی دی به رهگذر نظرمکزان جمال ندیدست خوبتر نظرم
به دیده ی دل ناظر به هر چه در نگرمخیال دوست بود در برابر نظرم
توبه ای کردم و گفتم که دگر می نخورمتا منم باز دگر نام من و می نبرم
من ز دست ساقیان غیب صهبا میخورمتا نپنداری که در بیغوله تنها میخورم
جان و دل بنهاده ام تا می خورمدین و دل بفروختم تا می خرم
دلم ببرد و قرارم برفت و معذورمکه کرد مستِ خراب آن دو چشمِ مخمورم
ای بی خبر ز دردِ دلِ مهرپرورمعیبم مکن که عاشقم آخر نه کافرم
به زخمِ تیرِ ملامت سپر نیندازمز رویِ بازی منگر که عشق می بازم
فغان از مردمِ چشمم که بیرون می دهد رازمنمی یارم به کس دیدن چو این دیده ست غمّازم
چو لطف کردی و برداشتی به اعزازمقبول کردهای ای دوست رد مکن بازم
نیامدی و من از انتظار می سوزمدر آرزویِ وصال تو زار می سوزم
هم از شکستنِ پیمانِ یار می ترسمهم از زمانه ی ناپایدار می ترسم
دگر سفر نکنم گر به دوست بازرسمهلاکِ خویشتن این بس که می کند هوسم
چنان غمِ تو فرو بست راه بر نفسمکه از حیات اثر نیست بی تو در نفسم