دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
من اگر مست خرابم چه کنم مست توامخطر از نیستیم نیست اگر هست توم
خراب کرده ی چشمان پر خمار توامبه هم برآمده از زلف تاب دار توام
من کی ام تا گویمت آنِ توامکافر غیر ار مسلمان توام
اگر چه هیچ نی ام هر چه هستم آن تواممرا مران که سگ بر آستان توام
دلبرا شیفته ی قامت و بالای توامکشته ی غمزه ی مستانه ی شهلای توام
برون نمی رود از سر هوای روی توامبه روز و شب به دل و جان مقیم کوی توام
مکن ملامت اگر شهر بند کوی توامبیا که جان به لب آمد در آرزوی توام
خویش را با یاد جانان می دهمهر نفس بر یاد او جان می دهم
فرو شده است به گل باز تا کمر پایمبر آر عقل بیا گو از ین خطر پایم
من از این عهده کی برون آیمبی دلیلی به راه چون آیم
چشم امیدوار به ره برنهادهایمگوش نیازمند به در برگشادهایم
ما چو از بَدْوِ ازل بادهپرست آمدهایمپس یقین است که مستان ز الست آمدهایم
ما ساغر الست به رغبت کشیدهایمقالوابلی به گوشِ ارادت شنیدهایم
پنجاه سال خون دلِ رز مکیدهایمجان را چو جانِ خویش به جان پروریدهایم
گر به قلّاشی و رندی در جهان افسانهایمباش گوای خواجه باری ثابت و مردانهایم
صبا بگوی به یارم که باز میآیمبه جان رسیده سویِ دل نواز میآیم
ما از آن جامِ الستی مستیمنیستانیم و ز هستان هستیم
آن چه از توحیدِ مطلق یافتیمسرِّ حلّاج و انا الحق یافتیم
کار این است که از کارِ جهان آزادیمبه دلی فارغ از اندیشه ی جان آزادیم
آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیمدردِ دیرینه ی دل با سرِ درمان بردیم
تا هوایِ هوایِ می کردیمترکِ ترک از خلافِ وی کردیم
بقایِ عمرِ تو بادا گزینه یارِ قدیمکه ما ز هجرِ تو کردیم جان به حق تسلیم
با تو دارم هرچه دارم از جدید و از قدیمباز از کونین نه امید می دارم نه بیم
ما نیز قیامت که بگفتند بدیدیمبا حور نشستیم و به فردوس رسیدیم