دفتر شعر
۱۴۰۸ شعر در این دفتر
دیر برآمد که روی یار ندیدیمجرعه ای از جام وصل او نچشیدیم
تا دُردیِ درد او چشیدیمدامن ز دو کون در گرفتیم
ما متقیان توبه کاریمدر شوره حبوب توبه کاریم
هر چه بر اندیشم از تو زار بگریممردمکِ دیده در کنار بگریم
هر چه در هستی ما هست چنان در بازیمکه اگر سوزن با ما بود آن در بازیم
مست و لایعقل و دردی کش و خم پردازیمرند و شوریده و دیوانه و شاهد بازیم
ما که شنگولیانِ خوش باشیمبندهی شاهدانِ قلّاشیم
ما که دیوانگانِ مدهوشیمعشق از مردمان نمیپوشیم
عیش ما داریم کز شادی و شیون فارغیمکار ما رانیم چون از کار کردن فارغیم
میروی ای در دلِ تنگم مقیمبازنگر از سرِ لطفِ عمیم
ما که مستانِ الستیم چنان مستانیمکه دگر حاجتِ آن نیست که می بستانیم
آخر بمردم از غمت ای زندگانیمدریاب اگر نه درد و دریغا جوانیم
وقتِ آن آمد که بر غندان زنیمجامِ می بر طلعتِ جانان زنیم
یار با ما هر چه گوید آن کنیمهر چه فرماید به جان فرمان کنیم
چنان آرزومندِ دیدارِ اویمکه جان میرسد بر لب از آرزویم
به دردِ عشق شدم مبتلا دوا ز که جویمبه هیچ کس نتوانم که این حدیث گویم
دل گم کردهی خود را ز کجا میجویمروز و شب در طلبش گرد جهان میپویم
ای خاک درِ تو آب رویمبر باد مده چو خاکِ کویم
در کویِ دوست گر چه نه مردانه میرویمهر چون که هست واله و دیوانه میرویم
بیا تا کژ نشینم راست گویمغلامِ قامت چالاک اویم
ما گر چه ز خدمتت جداییمتا ظن نبری که بیوفاییم
میخواره و میپرست ماییممی در سر و می به دست ماییم
ما از آن مستان که پنداری نِهایملایقِ مستی و هشیاری نِهایم
مهر من ای ماه روی مهربانای مَلَک بر بام حسنت سایه بان