دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
آنرا که بوصل تو پناهی نبودبهتر ز عدم پناه گاهی نبود
آن شد که مرا دل و توانایی بوددر هجر توام روی شکیبایی بود
جایی که چنان صید ز دامی برودمعذور بود دل ارز جا می برود
وقتست که گل تاج سر انگشت شودو افروخته چون آتش زردشت شود
چون باد اجل هم نفس مرد شودچون صبح زانده نفسش سرد شود
چون نرگس نیم خفته بیدار شودبر یک قدمش دو سر پدیدار شود
زین باقی عمر کام حاصل نشودهیچ آرزویی تمام حاصل نشود
گر باد در آن طرّة دلخواه شوداز بس خم و پیچ و تاب گمراه شود
گر سوز دلم یک نفس آهسته شوداز دود دلم راه نفس بسته شود
هرگونه زراه صدق گویند شودمجموع بقول او پراگنده شود
وقتست که گل حریف پیمانه شودبلبل ز کرشمه هاش دیوانه شود
تا لعل لبت چو غنچه در خنده فزودخون جگرم چو لاله بر رخ بالود
چشمت که همیشه چشم من تر خواهدوز پی آبی آب زهر در خواهد
هر سوخته کو شادی عالم خواهدپیوند خود آن عارض خرم خواهد
دل باز مرا خوار و خجل می خواهداز من رخ آن شمع چگل می خواهد
چون از دلم حکایتی ساز نهدیا از غم تو شکایت آغاز نهد
شاها کرمت ز قاف تا قاف رسیدمثل تو نه چشم دید و نه گوش شنید
چون کیسۀ غنچه را صبا پر زردیدغمّازی کرد و پرده بروی بدرید
گفتی دودلی تو ، از تو کاری نایدبهتان چنین نهی تو بر من شاید
باغ از گل و لاله ار چه می آرایدبی روی تو دل دمی کجا آساید
این مردم چشم من همی نا سایددر جستن تو جهان همی پیماید
آنرا که بدت زلف دلکش بایدهمچون بادش ز آب مفرش باید
هرچند فضول عیش کم میبایدچیزی ز برای دفع غم میباید
گل را همه ساز و رنگ و بومی بایدبا یار منش آب بجو می باید