دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
می خوارگی اندر مه دی می بایدهمدم همه ساله نای و نی می باید
آنرا که ز ملک آب و جاهی بایداز خدمت چون تو پادشاهی باید
هر سال که غنچه را قبا تنگ آیدسرمایه اش آن عارض گل رنگ آید
جانرا غم تو هیچ خوشتر نایدکار دل من جز بغمت بر ناید
بی یاد تو از من نفسی برنایدبا محنت هجر تو کسی برناید
نه از دل کس بوی طرب میآیدنه رنگ شکرخنده ز لب میآید
شمعم که سرم آفت تن می آیداز پیرهنم بوی کفن می آید
هر بد که زگردش زمن می آیدسبحان الله نصیب من می آید
چشمم جو بران روی نکو می آیدخونابه بجای آب ازو می اید
چون یادم از آن روی نکو می آیدخونم بدل تیره فرو می اید
دی گفت صبا که گل بنزدیک رسیدباور کردم که رنگ آن بود پدید
چشم ز میان تو نشان هیچ ندیدبیش از کمر تو در میان هیچ ندید
می نتوانم اشک فراوان باریدخون جگر از دیده چو باران بارید
گر تیغ سر انگشت تو صد را ببریدتا ظن نبری که آن بعمدا ببرید
کو دیده که تا بر وطن خود گریدبر حال دل و واقعۀ بد گرید؟
بیداری چشم و خواب بختم نگریدبر دست فنا غارت رختم نگرید
هنگام صبوحست حریفان خیزیدوان باقی دوشین بقدح در ریزید
چون زلف ترا کار ببالا برسیداز وصل قدت بآرزوها برسید
لطف تو بآشنا و بیگانه رسیدزو بهره بهر دلی جداگانه رسید
آنان که ز وصلشان دلم میبالیدجانم ز فراقشان فراوان نالید
ای وصل تو بر تراز تمنای امیدناپخته بمانده با تو سودای امید
گر در همه عمر خویش فرصت جویدنا با من خسته دل حدیثی گوید
خصمت که ره قضای بد می جویدپیکارة تو نه از خرد می جوید
ماییم چو خر گه همه بر بسته کمردر خدمت تو صف زده در یکدیگر