دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
گفتم که ترا ماه زمین می گویندگفتا که چنینم نه چنین می گویند
راز من و تو چو هر کسی می گویندهر کس سخنی از هوسی می گویند
گر زانکه ترا غم دلی روی نمودبس تنگ دلیت از آن نبایست افزود
روزی دل من ز جست و جویی ناسودپای طلبم ز بس تکاپو فرود
گل چو ز صبا حدیث رویت بشنودلبخند یی از سر رعونت بنمود
روزی لبم از رخ تو بوسی بر بوداز ساده دلی رخ تو بر وی بخشود
انگشت گزان چو دیدمش خشم آلوداز بلعجبیم طرفه دستی بنمود
ای دل اگرت چه دیده بس رنج نمودمگذار که او از تو بود ناخشنود
تیغ تو گیاهیست که مردم درودوز زخم زبان برو خطایی نرود
از بهر چه لاله بر سر کرد بودگر نه دلش از رخ تو پر درد بود
خورشید اگر چه در جهان فرد بردز آمد شدنش دلی پر از درد بود
وقتی که مرا می طرب در سر بودیکسر سخنم ز باده و دلبر بود
آسوده تنی کز تو بتیمار بودشادان دل آن کز تو بغم خوار بود
صدرا تو مکن غمز که آن غدر بودغماز همیشه خوار و بی قدر بود
جایی که فراق آن دلفروز بودسنگین بود آن دل که نه پر سوز بود
خاک طبرستان ز طرب دلکش بودخاراش همه سبزۀ دیباوش بود
چون روی ترا آیینه در پیش بوداز رشک هزار حسرتم بیش بود
مهرت ز ستم همیشه در میغ بودنازت با من خصومت آمیغ بود
معشوقه چو شاهد و باندام بودعاشق چه زبان که خوار و بد نام بود؟
آنرا که بمردمی اشارت نبودالاحیوان ازو عبارت نبود
زلف تو اگر جعد بغایت نبودجز راستیی ازو حکایت نبود
از خواجه مرا اگر نوازش نبودهجوش نکنم نه ز آنکه سازش نبود
پیش از توغم در نهان من بودسودای تو مغز استخوان من بود
دی اسب مرا گفت که نیکو نبودکت خود غم اسب و علف او نبود