دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
از جور که بر سرو بلندت مردنددر بند اسیر و مستمندت کردند
صاحبنظران چو شمع در بر گیرنداز هیچ حساب خویش کمتر گیرند
اقبال تو با سپهر و اختر بزندنوک قلمت بانی شکّر یزند
چون کالبدم ز روح وا پردازنددر کنج یکی تیره مغاک اندازند
چوگان زلفان که سوی میدان یازندگوی از دل عاشقان غمگین سازند
با چشم تو باد چشم عبهر بکندسودای تو مرغ عقل را پر بکند
وقتست که باز بلبل آشوب کندفرّاش چمن ز باد جاروب کند
وقتست که بلبل بگل آواز کنداین لابه در افزاید و آن ناز کند
وقتی که صبا طرّۀ سنبل شکندساز طرب از نوای بلبل شکند
قلب صف عقل عقربی می شکندبازار هلال غبغبت می شکند
هر کو سر و زر بیار تسلیم کندخود را ز غم فراق بی بیم کند
با آنکه دلم ز وصل خرم نکندیک ذره ز سرکشی خود کم نکند
پیوسته دلم میل بسوی تو کندنیک و بد خود به آرزوی تو کند
شاید که دلم میل بسوی تو کندزیبد که همیشه آرزوی تو کند
در کار جهان کسی که اندیشه کنداز هر دو جهان بیخردی پیشه کند
بر یاد قدت دل رهی ناله کندچون مرغ که بر سروسهی ناله کند
هر چند ز نرگس صفت چشم کنندورچه مثل از رنگ رخ لاله زنند
آنها که مرا بعشوه مغرور کنندباروی توام حکایت از حور کنند
وقتست که گلها بنیایند و روندوز شرم رخت قفا نماید و روند
این قوم بجز غصه و دردت ندهدجز خون جگر هیچ بخودت ندهند
هر کس که رخ و قد نگارم بیندبروی گل و سرو و شمع را نگزیند
آنان که طریق علم می پیمایندو آنان که ز جهل ژاژها می خایند
دیده ز فراق تو زیان می بیندبر چهره زخون دل نشان می بیند
عشّاق نه از غم جوانی گریندیا از پی مال و سوزیانی گریند