دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
روی تو نقاب همچنان می پوشدچون ابر که ماه آسمان می پوشد
سودای تو در چشم خرد ناخنه شددئل سوخته و مهر تو آتش زنه شد
سحر بنفشه موی اگر بشکافدبا زلف تو آن به که ز خود کم لافد
رفت آنکه ز چشم اشک چو لولو بچکدیک دانۀ آبدار نیکو بچکد
بیداد جهان بسر نخواهد آمدو اندوه تو کارگر نخواهد آمد
خصم تو که سر تیز تر از تیر آمددر گردن او زره چو زنجیر آمد
در زرم چوکس تو بآواز آمدنصرت با او. بطبع دمساز آمد
بر یاد تو جان من چو دمساز آمدچون چنگ همه رگم بآواز آمد
انگام سحر باد صبا می آمدازوی بویی بس آشنا می آمد
هر گوهر معنی که دلم کرد پسندتا ناطقه را ازو کنم عقدی چند
گفتی که بگو حال دل غم پیوندتا چند نهان کنی ز من؟ آخر چند؟
دیدی که دگر بی رخ آن سرو بلندآمد گل و بلبل بر او رخت افکند
ای باد صبا ، بخاک پایت سوگنداز من بر خواجه بر زمین بوسی چند
یارم چو سوار سوی میدان رانداز دشمن و دوست جان و دل بستاند
ایّام بر آنست که تا بتواندیک روز مرا بکام خود ننشاند
پروانۀ تو عمید اصلاً بنخواندشمعی که تو افروخته بودی بنشاند
بستان دلم،ارنه غم زمن بستاندور من ندهم بدم زمن بستاند
لعل تو طریق مهربانی داندهر شیوه که در لطف تو دانی داند
با عشق تو خوشدلی در ایّام نماندتو شاد بزی که رامش و کام نماند
اکنون که ز خوشدلی در ایّام نماندیک همدم پخته جزمی خام نماند
اهل طبرستان همه چون فاخته اندکز سلّۀ بید خانه پرداخته اند
چشم و دل من زبس که پر غم شده انددر تاب فتاده اند و پر نم شده اند
زر رشتۀ خور زتاب شب بگسستندیکباره در روزه بما در بستند
نام کف تو چو پیش دشمن بردندگوهر ز دو چشم او بخرمن بردند