دفتر شعر
۸۶۷ شعر در این دفتر
خوبان همه را صید توان کرد بزرخوش خوش بر وصلشان توان خورد بزر
ای دل ز حدیث چون نمی بارد زرکم کن ز سخن که کار زر دارد زر
آمد گل و آورد به پیراهن زربنشست به باغ و کرد خرمن زر
در خون جگر شدم نهان چون ساغربر بسته بقصد خود میان چون ساغر
یارم بسخن دوش همی سفت شکرزوگوش بخروار همی رفت شکر
باور نکنی که خوب رویان یکسراندر پی زر شوند، آنک بنگر
شکلیست زنقش بندی دیباگرابریشم چنگ و ناخن خنیاگر
ای در فن عشق هر دمت رای دگرخورشید رخ تو عالم آرای دگر
روزی که بهرزه می گذاریم ز عمرآنرا بغلط همی شماریم ز عمر
کس در غم نیستی نماند همه عمرباشد که بکام بگذاراند همه عمر
زین گونه که شد خوار و فرو مایه هنروز جهل پس افتاد بصد پایه هنر
گویی که درین تیره شب پهناورگم کرد دلیل صبح راه خاور
ای بحر کف تو چون امل پنهاورلطف تو میان آب و آتش داور
ای دل زر و سیم رامیندیش بخورآن روز پسین را غمی از پیش بخور
ای دل که ترا گفت این دم میخورکانگه که نباشی غم عالم میخور؟
شد بر دل من زلفک هندوی تو چیربر بودش و در زیر کله رفت دلیر
از دیدن من چشم تو شد زان سان سیراز بس غم دل کرد مرا از جان سیر
ای دوست بیکباره ره ناز مگیرهر لحظه بهانه یی نو آغاز مگیر
گر لاله بشد، سیاه کامی کم گیرور نیست بنفشه، تیره فامی کم گیر
ایوان سرا بر فلک افراشته گیروین زیرزمین بگنج انباشته گیر
کار همه دنیا بمرادت شده گیرپس عمر برفته و اجل آمده گیر
در عشق تو گر زین سپس ای مایۀ نازچون گل بکفم چند درست آید باز
در مدح تو مر مرا پس از فکر درازکم میآمد معانی خوب فراز
کردیم دگر شیوۀ رندی آغازتکبیر زدیم چار بر پنج نماز