دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
قدسی که غم عشق تو بنیادش بردجز یاد تو هرچه بود از یادش برد
هر چیز که از کون و مکان میگذرداز توست که آن یکان یکان میگذرد
بد کرد زبانم و بد بی حد کردخوی تو، مکافات یکی را صد کرد
جز شرع رسول هرکه راهی سر کردخود را به دو کون، ناقص و ابتر کرد
گر از دل تو غمی تراوش میکردخون جگرت دمی تراوش میکرد
غمدیده، فریب سور عالم نخوردبر هم خورد ار جهان، دلش غم نخورد
هر صبح، فلک کم هر اختر گیردکز مهر، کسی یک اخترش برگیرد
هرکس که پی بخت سیاهش گیردهر گام، بلایی سر راهش گیرد
چون طبع خرد غباری از من گیرددانسته، فلک شماری از من گیرد
جز مسکن خویش هر که جایی گیرداز مهر فلک دلش صفایی گیرد
هرکس دل خود وقف محبت سازدرخت هوس از خانه برون اندازد
دل پیش ز دردم از قرار اندازدکی کار مرا به وقت کار اندازد؟
چرخ آب همیشه زیر کاه اندازدیک کار به صد حیله به راه اندازد
گلگشت چمن با فقرا کی سازد؟با ترک هوس کرده، هوا کی سازد؟
گردون که بد و نیک رقم میسازدآن را که دنیست، محترم میسازد
تنها نه دلم به دیده تر نازدهر عضو ز من به عضو دیگر نازد
ای غم، رگ ما نیشتری میارزدوین دیده به خون جگری میارزد
در هر کاری مشقتی بوده و مزدعاقل نشنیده کار بیهوده و مزد
دایم ز دلم نوای ماتم خیزدپرویزن چرخ بر سرم غم بیزد
افتاده عشق، کی ز جا برخیزدنقشش مگر از باد فنا برخیزد
از سینه مرا نفس دژم میخیزدچون نی ز مشام، دود غم میخیزد
واعظ، نفست ز می خمار انگیزددود از دل و جان خاکسار انگیزد
کو عشق که اهل درد را بشناسد؟مردی باید که مرد را بشناسد
کو مرد که هم نبرد را بشناسد؟هنگامه گرم و سرد را بشناسد