دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
مستغرق حال، قال را نشناسدبی عشق، کس اهل حال را نشناسد
ای عشق، ترا کس به نشان نشناسدزان سان که تویی، کس آنچنان نشناسد
کی دهر حقیقت گل و خس پرسداز نخل قدیم و شاخ نورس پرسد
روزی که حق از چون و چرا میپرسدوز هر بد و نیک، ماجرا میپرسد
هر ذات مگو به ذات جاوید رسدهر سایه کجا به سایه بید رسد
خواری، شرف مردم دانا باشدعزت مطلب، فروتنی تا باشد
خورشید همین نه ذره پرور باشدفیضش به همه جهان برابر باشد
درویشی جو، گر همه یک دم باشدتا سلطانی بر تو مسلم باشد
گر زان که همای عشق صیدم باشدکی رشک به شبلی و جنیدم باشد
نازکخاطر، کم آرزو میباشدرو سخت، شریر و فتنهجو میباشد
اسباب تعلق همه عارت بخشدفقرست که تاج افتخارت بخشد
آخر همه ناوک هدف خواهد شدانگشت هلال، زود کف خواهد شد
این نفس که فقر کاش پاکش بکشدپر بیدردست، دردناکش بکشد
گویند که دستش ز حنا گلگون شدنی نی ز حنا نیست، بگویم چون شد
با آن که ز تو کار به دلخواه نشداز ما دل غافل تو آگاه نشد
آن را که به حق چراغ افروخته شدتشریف بقا به قامتش دوخته شد
رسوا شدم ای ناله، حجاب تو چه شدای اشک، خدای را، نقاب تو چه شد
ای شعله شوق اضطراب تو چه شدوی گریه گرمرو، شتاب تو چه شد
قدسی دل طاقتآفرین تو چه شد؟مردی ز فغان، صوت حزین تو چه شد؟
قدسی چو قرائتش تمنا میشدبر سوره یوسف نظرش وا میشد
هر شاعر اگر شاعر یکتا میشددر آینه نیز عکس گویا میشد
آسوده ز صید عام کی خواهی شدفارغ ز خیال خام کی خواهی شد
دل را ز هوس، محض کدورت مپسندروشن کنش از زنگ تعلق یک چند
کی چرخ فروغ اختر خود داند؟کی مهر جمال انور خود داند؟