دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
دل گر لمعات اختر خود داندکی مهر بتان را هنر خود داند
از اهل ستم چه در جهان میماند؟جز بدعتشان که جاودان میماند
روزی که به ترکیب تو پرداختهانداز چشم، خواص ادب انداختهاند
تا گرد رمد به دیدهام بیختهاندچون لاله به خون دو چشمم آمیختهاند
قومی که به محض نام انسان شدهاندمشغول به جسم و غافل از جان شدهاند
قدسی شب وصل، دل در امّید ببندوز دود جگر، روزن خورشید ببند
بر سینه خود به عاریت نیش مبندالماس به دل بیشتر از ریش مبند
بیدردی و بیغمی به هم پیوستندتا سلسله اشک مرا بگسستند
چون برق مباش دشمن کشتی چندچون زلزله، بند مگسل از خشتی چند
دنیا چه بود، هیچ و در او پوچی چندزین مرحله دورتر نشین، کوچی چند
عریان ز لباس معرفت عوری چنددارند چه حال، زنده در گوری چند
آنها که دم از گلشن اسرار زدنداین نغمه به گوش هر گرفتار زدند:
راحتطلبان ذوق فروکش دارندشوریدهسران حمله بر آبرش دارند
جمعیت دهر، جور کیشان دارندارباب وفا، دل پریشان دارند
آن قوم که دین عشقکیشان دارندبر چرخ، ز اهل قدس، خویشان دارند
جمعیت سیم و زر لئیمان دارندوز پیسه بسی تنگ، غنیمان دارند
رو، یک جهتان به هر طرف نگذارندسررشته مهر تو ز کف نگذارند
فردا که حساب خیر و شر میگیرندعذر گنه از گنه بتر میگیرند
اول به ره عشق خموشت سازندوانگه به درش حلقه به گوشت سازند
مردان همه برگ ترک عالم سازندکی تخت قباد و مسند جم سازند
می، خامان را زود ره هوش زندانگشت صدا بر لب خاموش زند
حاسد نمکم بر جگر ریش زندنیش از ره دوستی به دل بیش زند
گویند انسان علم ز هم اندوزندمن میگویم همه ز حق آموزند
نزدیکان را گر چو چراغ افروزنددر بزم وصال و هم ملال اندوزند