دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
گه کار به عشق دلبرت میافتدگه راه به فکر دیگرت میافتد
وصل چو تویی در آرزو کی گنجد؟بی ترک جهان، یک سر مو کی گنجد؟
زرّاق کجا گرد حقیقت گردد؟پیوسته در آرایش صورت گردد
هر کام که در جهان میسر گرددچون کار به پایان رسد ابتر گردد
مگذار گره به کار ما برگرددمپسند که روزگار ما برگردد
بی ظرف مباد گرد ساغر گرددکز بدمستیش مجلس ابتر گردد
هجر تو برآورد ز امیدم گرداز غیر مپرس، از دلم پرس این درد
در وادی عشق، مرد میباید، مردزین لاشهسواران چه برآرد دل گرد
گردون خود را گرچه سخی پنداردجز کام دل همچو خودی برنارد
آن کس که وطن به چرخ اعلا دارداز قید تعلق، به زمین جا دارد
آن را که فلک به دوستی برداردجا در همه دل، چو مهر دلبر دارد
گر باد صبا پای ز جا برداردگمراهی ازین بادیه پا بردارد
مه ساغر بیشراب بر کف داردگلبرگ، ز شبنم آب بر کف دارد
زین دجله که طوفان به سر پل داردآبش مستی بیشتر از مل دارد
بر فرّ هما، لبم تبسم دارداندیشه درین نکته مرا گم دارد
دامان مرا اشک، پر انجم داردوز خون دلم، دیده تنعم دارد
چون آب روان نیارمیدن داردچون باد به شش جهت دویدن دارد
هر گوشه، خرابات تو مستی دارداز خود شده رند میپرستی دارد
در زشت و نکو، زمانه دستی داردهر ره که بود، بلند و پستی دارد
با جوهر ذات، هرکه یاری داردمردانه زبان به حرف جاری دارد
گشت چمن از گل، که فراغی داردپیمانه ز نرگس، که ایاغی دارد
عاقل به درش ز دل سراغی دارددیوانه، دلیل راه، داغی دارد
هر ذره به مهرت دل گرمی داردوز دلگرمی زبان نرمی دارد
کو عشق که عُجب خودپرستی ببرد؟کو نیستیای که ذوق هستی ببرد؟