دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
نتوان گهر راز به هر مثقب سفتدوزند زبان و گوش ازین گفت و شنفت
روزی صوفی در تصوف میسفتپرسید یکی ازو در آن گفت و شنفت
تا کی گویی فلانی این گوهر سفتیا بهمانی کرد چنین گفت و شنفت
آنم که به من هیچکس الفت نگرفتکس دست من از راه محبت نگرفت
هر دل که ازو عشق شماری نگرفتبگداخت زر خویش و عیاری نگرفت
جز عشق تو غم از دل غمناک نرُفتدل را ز هوس، جز نظر پاک نرُفت
تا هست سخن، سخنسرا خواهد گفتخواهد گفتن حرف و به جا خواهد گفت
ای کرده هوای معصیت پامالتروزی که دود مرگ به استقبالت
قدسی خوش باد و خوشتر از خوش حالتعزم سفری کرده درست، اقبالت
هرچند به ملک تن بود صاحب تاجبر گردن عشق، عقل نگذارد باج
دانی ز چه بیحجاب میخندد صبحافکنده ز رخ نقاب میخندد صبح
خون شد جگر امشبم ز نادیدن صبحگویا که بریده شد پی توسن صبح
ننمود ز جیب آسمان، سینه صبحبشکست مگر کلید گنجینه صبح؟
کرد آن که کشید طرح دنیای فراخاز عشق و خرد، بنای این دیرین کاخ
گفتی که به جز حیله نباشد فن چرخیا رام به کس نمیشود توسن چرخ
بگزیده و نگزیده درین باغ مرادهر گوشه نشستهاند با خاطر شاد
تا کار دلت به خواهش نفس افتادچون بوالهوس از عشق کجا آری یاد
تا شاهد حسن تو ز رخ پرده گشادبرد از هوشم، که دیگرم هوش مباد
کشمیر که با بهشت همچشم افتادصد حیف که در جای بدی شد بنیاد
تا علم بود، پیشه کس جهل مبادجاهل سهل است، آدمی سهل مباد
شاه آلو را به نیک و بد نتوان داددر کشمیرش سبد سبد نتوان داد
از باده عشق، هرکه بیهوش افتدتا روز جزا واله و مدهوش افتد
گر کار به رندان قدحنوش افتددر عذر گنه، دل ز ره هوش افتد
آن را که دلش به شادی از راه افتداز ناخن غم، کار به دلخواه افتد