دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
بهتر ز نبی ز سر حق آگه کیستای دوست چنان زی که رسولالله زیست
با آن که ز بیداد تو بایست گریستدرویش نزد آه که این ظلم ز چیست
نشنیده خرد که عشق را کالا چیستکس را چه خبر که در دل دانا چیست
کس را چه خبر که عالم بالا چیستیا آن طرف نه فلک مینا چیست
در سینه دلت کام چه میداند چیستذوق غم ایام چه میداند چیست
ویرانه شدی، گمان آبادی چیستغم باید خورد اینقدر شادی چیست؟
ای مست و خراب، لاف مخموری چیستدر بیخودیات شیوه منصوری چیست
آن کز قلمش نقش بت چین اثریستچون خامه مو به نقشبندیش سریست
قدسی ز جهان مرا کناری کافیستدر صفحه خاک، نقطهواری کافیست
گر عقل رمید، عشق دلبر باقیستصد دجله خون بر مژه تر باقیست
در دیده عارفان گل و بید یکیستدر محفل وصل بیم و امید یکیست
در پیش تو دیوانه و فرزانه یکیستقدر خزف و گوهر یکدانه یکیست
آن گل که وفای بلبلانش حالیستدر پرسش ما قرین فارغبالیست
در ساغر من مِی طلبی را جا نیستمیگویم و از هیچ کسم پروا نیست
در عشق مگو که همنفس پیدا نیستکس بسیارست، جای کس پیدا نیست
با هر نفسی، فیض دم یاران نیستهر دود که خیزد از هواداران نیست
با آن که سبکتری ز تو در دین نیستگویی که جز آرام، مرا آیین نیست
در خلوت عرفات تو کس را ره نیستکی در تو رسد، گرچه نظر کوته نیست
چون قافله از وادی مجنون بگذشتمحمل سوی بیستون کشیدیم ز دشت
دانی که چرا قضا چو نقش تو نگاشتسرو چمنت را به بلندی نفراشت؟
گر نخل نشاندهای ثمر خواهی داشتور شعله گزیدهای، شرر خواهی داشت
تا بود هوس، به دل قرارم نگذاشتوز شغل طلب، به هیچ کارم نگذاشت
شب بی تو مرا به ناله و سوز گذشتروزم چو شب ای شمع شبافروز گذشت
بس مرد که از تندی خود رسوا گشتدر علم اگرچه بوعلی سینا گشت