دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
درد از طفلی لازمه هر فردستنتوان گفتن کس به جهان بیدردست
چشمم به سرشک لالهگون خرسندستگویی که به هر قطره دلم پیوندست
چون لاله به دشت گرچه دل خرسندستهر جزو ز پیکرم به داغی بندست
امید به عقل، چون ثمر از بیدستعشق است کزو چشم هزار امیدست
با آن که چو مهر، یار تنها گذرستپیوسته مرا ز رشک، خون در جگرست
از گریه و درد دیده را کی خطرست؟تاریکی چشم من ز جای دگرست
ای آن که به وحدت خردت راهبرستطی کردن این راه به پای دگرست
هرچند دلت مومن و نفست گبرستآخر نه تمام اختیارت جبرست؟
پیش از خبر آیی نفسی، خوبترستسبقت نکند بر تو کسی، خوبترست
هرچند که عصیان تو عالمگیرستحرص و هوست جوان و اعضا پیرست
دل خود به هوای دوست در پروازستاین محرومی ز طالع ناسازست
تا مهر تو در سینه صد چاک نشستگردی ز حسد بر دل افلاک نشست
ای مهر، چو صبح، خانه زاد نفستعیسی کده عالمی ز باد نفست
پروردن عشق با خرد هر دو نکوستتا زان دو نتیجهای برد دشمن و دوست
عالم همه پرتوی بود از رخ دوستهر فرع نکو که هست ازان اصل نکوست
زاهد گوید کلامم از دفتر توستصوفی گوید مستیام از ساغر توست
ای عشق که جنگ عالمی بر سر توستدل از بر هرکه رفت بیرون، بر توست
مغزم ختن از نسیم پیراهن توستچشمم روشن به عارض روشن توست
وسعتگه دهر تنگ از تنگی توستآن گوشهنشینی تو از لنگی توست
خورشید به تابش ضیایی گروستبیمار به تدبیر دوایی گروست
زان روز که زاهد به ریا پی بردهستچون صبح، دلش گرم و نفس افسردهست
عمریست که یار درد من افزودهستبر دیده من پای ز غفلت سودهست
قومی که شناسند تعلق با کیستدانند که بی علاقهای نتوان زیست
بر غفلت خویش بایدت زار گریستآگاهکننده را ندانی گر کیست