دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
قدسی غم عشق، همنشین تو بس استداغ ستم دوست، قرین تو بس است
نوروز رسید و باده ناب خوش استوز باده و گل، مجلس احباب خوش است
چون شمع به سوختن کنی خوی، خوش استدایم ز پی شعله تکاپوی خوش است
آن را که به مقصود رهی در پیش استخرسند به مقصود رسان از خویش است
از مهر تو، مه ذره صفت رقاص استاما گهر شناخت، خاصالخاص است
ای تازه جوان، کمان تندت به کف استتیرت گذرا یک سر تیر از هدف است
نی بی دم نایی از نوا بیبرگ استبی ملک و درم، شه چو گدا بیبرگ است
هرچند که مرد را ز خواهش ننگ استاز دست تهی، به آسمان در جنگ است
بدکار ز بیگانه و محرم خجل استهرکس که بدی نمیکند، کم خجل است
از مهر چه دم زنم، تو را معلوم استوز شوق چه گویم، از ادا معلوم است
تا بیمهری پیشه اهل زمن استاظهار هنر، کاستن جان و تن است
جایی که ز بالقوه نیکان سخن استگو فرع مباش تو چو اصلش کهن است
در کشور هفت عضو دل سلطان استاین دعوی را چه حاجت برهان است
جان در تن مرد، حجت یزدان استبر ذات صمد، هر احدی برهان است
پرهیز ز درد، کار بیدردان استبیم از کشتن، شیوه روزردان است
هرجا که جمال یار پرتوفکن استنیکوست، اگر خلوت اگر انجمن است
تا شاهد عشق تو در آغوش من استبر چرخ، هلال، حلقه در گوش من است
زاهد گوید که زهد و طامات به استصوفی گوید کشف و کرامات به است
از هر دو جهان مرا وصال تو به استوز هرچه گمان برم خیال تو به است
یاد تو مقیم دل آگاه به استور سوی تو هر دل نبرد راه، به است
جز درد، دلم هیچ نیندوخته استاز داغ جگر چراغم افروخته است
از روز ازل غنی غنا خواسته استدرویش، سر کوی فنا خواسته است
با مهر تو هر جان به تنی آینه استهر برگ گلی به گلشنی آینه است
از بوی حسد هرکه دماغش فردسترشکش نبود، وگر بود بیدردست