دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
هرچند کمر به جستجو باید بستآسان نتوان قرب حق آورد به دست
از باغ تو اند گر سمن، ور بیدستاز توست اگر بید و اگر امیدست
شیدایی عشق در جهان بسیارستعشق است که یک انار و صد بیمار است
ای مرکز فیض ازل از روز نخستقطبی چو تو، آسمان به صد قرن نجست
از درد نیافت ضعف بر چشمم دستوین پرده تار، گریه بر دیده نبست
این پرده به روی دیدهام درد نبستوین خار به چشمم مژه تر نشکست
آن را که سری به عشق عالمسوزستبختش مسعود و طالعش فیروز است
ای آن که ز پندار دلت بیزارستهرچند دوای این مرض بسیارست
بر من ز تمنای دل کامپرستافتاده ز بس شکست بر روی شکست
......................ست
قدسی همه کارت اثر نفس و هواستاین بیخردی ز کودکی یا سوداست
آیند اگر به مصلحت با هم راستآمیزش عشق با خرد حرف کجاست
جان زنده بود به عشق و عشق تو به جاستبر ذره ز آفتاب، بس منتهاست
از نادانی، کس نفتد در کم و کاستدانایی ما بلای جان و دل ماست
رخسار تو هر کجاست، صبح طرب استگر شام غمی ره برد آنجا، عجب است
نیشی که خورد بر دل مجروح کجاستدردی که ازو تازه شود روح کجاست
مردم ز فراق منزل یار کجاستدر شهر، دواشناس بیمار کجاست
آن دلبر ناپدید خودکام کجاستآن پردهنشین شهره ایام کجاست
ای صبح امید، آفتاب تو کجاستوی ساقی انصاف، شراب تو کجاست
ای گلشن سودا، گل داغ تو کجاستای انجمن گرم، چراغ تو کجاست
دنیا افزون بود و گر کم، هیچ استجز دوست، مطالب دو عالم هیچ است
جز ذکر خدا هر آنچه گویی هیچ استجز شرع نبی رهی که پویی هیچ است
محرومیام از صحبت احباب بس استبیتابیام از آه جگرتاب بس است
گر عشق مرا شود خریدار بس استور غم بودم مونس و غمخوار بس است