دفتر شعر
۶۵۱ شعر در این دفتر
جان از تو دمی برد دمی دیگر باختتن از تو گهی قوی شد و گاه گداخت
ناچار به هجر یار میباید ساختگر گل نبود، به خار میباید ساخت
آمد گل و برگ باغ میباید ساختهنگامه بیفراغ میباید ساخت
فریاد از آن که عز و ذل را نشناختدر میکده بود و ذوق مل را نشناخت
جان نیست که در آتش جانانه نسوختبی گرمی باده هیچ پیمانه نسوخت
روزی که وداع آتش هجران انگیختصبر از دل من، چو دود از آتش، بگریخت
برگ از طوبی به کوشش باد نریختاختر به زمین ز سنگ بیداد نریخت
ای محو مجاز، دیده بیبصرتهرگز نفتاده بر حقیقت گذرت
ای گل، که چنین کرد ز خود بی خبرت؟وی لاله ز عشق کیست داغ جگرت؟
بی محنت شبگیر و غم ایوارتزین راه به منزل که رساند بارت؟
ای دوست که از تو باصفا شد صورتوز صنع تو اعجازنما شد صورت
ای عشق، اجل چیست بر شمشیرت؟بر فرق فلک خورد سر شمشیرت
یک قوم، امیدوار از روز نخستقومی شده ناامید از همت سست
مجنون تو رسوای جهان دگرستافشاگر این راز، زبان دگرست
دارد ز فریب، چرخ بازیچهپرستمحروم ز تحصیل مرادم، پیوست
دانم ندهد به گفتگو وصلش دستاین غصه، لبم را ز سخنگفتن بست
خاموشی اهل حال از کردارستبودن در کار و وا نگفتن کارست
ای آن که ز هر تعلفت انکارستانکار تو از نهایت پندارست
آن را که ز عالم به تجرد کارستترک دو جهان برش مگو دشوارست
هرچند کمال آدمی بسیارستفیض از دگری خواستنش در کار است
طبع شررانگیز به شر مجبورستبدطینت اگر بدی کند معذورست
آن کز ازلش به زهد و تقوی کارستترک دو جهان، برش مگو دشوار است
هرچند که نفس درخور شمشیرستاز تنگی عقل، طبع او را زیرست
ایام ز آرزو اگر دست تو بستزین نکته در لباس، مقصودی هست