دفتر شعر
۲۶۲ شعر در این دفتر
پُر آب دو دیده و پُرآتش جگرمپُر باد دو دستم و پُر از خاک سَرم
یار از غم من خبر ندارد گویییا خواب به من گُذر ندارد گویی
از بسکه دو دیده در خیالت دارمدر هرچه نگه کنم تویی پندارم
غم کی خورد آنکه شاد و ما نیش تویییا کی مُرد او که زندگانیش تویی
ای عاشق دل سوخته اندوه مدارروزی به مُراد عاشقان گردد کار
نام تو شنید بنده دل داد بتوچون دید رُخ تو دل داد بتو
روضهٔ روح من رضای تو بادقبله گاهم در سرای تو باد
تو لاله سُرخ و لؤلؤ مکنونیمن مجنونم تو لیلی مجنونی
من گریه به خنده در همی پیوندمپنهان گریم به آشکارا خندم
روزی که سر از پرده برون خواهی کرددانم که زمانه را زبون خواهی کرد
ای مونس دیده با ضمیرم یاریاندر دل من نشستهٔ بیداری
من که باشم که به تن رخت وفای تو کنمدیده حمال کنم بار جفای تو کشم
سر سروران بستهٔ دام تودل دلبران دفتر نام تو
ار دستت ز آتش بودما را گل مفرش بود