دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
گر زاهد کم خواره محبت نچشیده استخونابه نخوردست و ریاضت نکشیده است
گر صورت چین با رخ خوب تو به دعواستآنجا همگی صورت و اینجا همه معناست
گر عشق تو داغ جانگداز استصد شکر که داغ دلنواز است
گر قصد خون ماست پس از دل ربودنتمیباید آن رخ از پس برقع نمودنت
گر کشندم به غمزه چشمانتنیست ک دین عشق تاوانت
گر کم شده ست با من اکنون ترا ارادتباری ارادت من هر دم شود زیادت
گر مرا از نظر انداختی این هم نظری استهر جفائی که رسد از تو وفای دگری است
گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیستعاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست
گر یار طبیب درد من نیستدردا که امید زیستن نیست
گر یار مرا با من مسکین نظری نیستما را گله از بخت خود است از دگری نیست
گفتمت سنگدلی آمد ازین نکته گرانتآن هم از سنگدلی بود که گفتیم چنانت
گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیستاینجا نگر که داغ که آنجا نشان کیست
گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتیقصه کوته تر بمیرهای ناتوان گفتی و رفت
گل از پیراهنت بوئی شنیدستگریبان از برای آن دریده ست
گل به صد لطف بدید آن بر و پنداشت تن استشکل خود دید همانا چو ز آبت بدن است
گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوستشاخ گل یارب چه می ماند به رنگ و بوی دوست
گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد استباد صباش نیک بزن گو که به زده است
گلی چون سرو ما در هر چمن نیستو گر باشد چنین نازک بدن نیست
گنجی و نرا بیطلبیدن نتوان یافتراحت ز تو بی رنج کشیدن نتوان یافت
گو خلق بدانید که دلدار من این استمعشوق ستمکار جفاکاره من این است
لبت را هر که چون شگر مزیده استیقین میدان که عمرش پر مزید است
اب تو نقل حیاتم به کام جان انداختبه خنده نمکین شور در جهان انداخت
لعل جان بخشت ز جان نازکتر استقدّت از سرو روان نازکتر است
ما به کفر زلف او داریم ایمانی درستبابت پیمان شکن عهدی و پیمانی درست