دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
عاشقم بر تو ز عاشق کشتنتدوست کئی تا دوست تر دارم منت
عاشقم بر دلبری با کس چرا گویم که کیستتو کهای باری رقیبا تا ترا گویم که کیست
عجب آن دلبر جادو کجا رفتازین سو دل ربود آن سو کجا رفت
عشق از نام و از نشان یکتاستبینشانی نشان مرد خداست
عشق آئین پارسایان نیستسلطنت رسم بینوایان نیست
عشق تو سراسر همه سوز و همه دردسترین شیوه به اندازه مردی است که مردست
عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ استنام نکو در ره نو موجب ننگ است
عشق در طینت دلها نمک استشور عاشق رسما تا سمک است
عشق ورزیدن به جان نازنینان نازک استخامه این بیچاره را خود که جانان نازک است
علم و تقوی سر به سر دعوی است معنی دیگر استمرد معنی دیگر و میدان دعوی دیگر است
عمریست که با او دل مسکین نگران استما در غم و او شادی جان دگران است
عهد تو سست و وعده ها خام استچشم شوخت میانه بادام است
عید شد خواهیم دیدن ماه یعنی روی دوستروزه داران ماه نو بینند و ما ابروی دوست
غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساختمؤمنانرا کافری از خان و مان آواره ساخت
غمت دارم مرا شادی همین استاز بختم جای آزادی همین است
غمت ریخت خونم شهادت همین استشهادت چه باشد سعادت همین است
غم عشق را هیچ تدبیر نیستبجز وصل و آنچز به تقدیر نیست
کاف کفر ما ز طاها بر ترستقاف عشق از کاف پاها برترست
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیستچه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست
کی چاره درد من بیچاره ندانستدل خون شد ازین درد و جز این چاره ندانست
کسی که پرتو انوار لامکانی یافتفراغت از همه آشوب این جهانی یافت
گر جانب محب نظری با حبیب هستغم نیست گر هزار هزارش رقیب هست
گرچه از باران دیده خاک آن کو پر گل استپای عاشق در گل از دست دل از دست دل است
گر حال دل به دوست نه امکان گفتن استبر شمع سوز سینه پروانه روشن است