دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
زاهدان کمتر شناسند آنچه ما را در سرستفکر زاهد دیگر و سودای عاشق دیگرست
ز عشقت بی کس و مسکینم ای دوستاگر بیدل نیم بی دینم ای دوست
از کویت بفردوس اعلی دری استنثار در تست هرجا سری است
زلف تو از غالیه مشکین ترستاشک من از لعل تو رنگین ترست
زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفتبا این کمند روی زمین می توان گرفت
زلف معشوق سرکش افتادستعاشقان را به آن خوش افتادست
ساقی لب تو این کرم از من دریغ داشتمیها که داشت یک دو دم از من دریغ داشت
سر زلف تو دزد دل های ماستگر آویزی او را از گردن رواست
سرو پیش قد و بالای تو دیدم پست استعقد زلف تو به انگشت گرفتم شست است
سرو قدت روان لبت جان استجان من این روان من آن است
سرو ما را قد و بالایی خوش استدیدن آن گل تماشایی خوش است
سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاستاز آن برتر است قد تو کآید به شرح راست
سری که پیش تو بر آستان خدمت نیستسربست آن که سزاوار تاج عزت نیست
سگ کویش به من دربند باری استعزیزی را سر و سودای خواری است
سؤال بوس که کردم مرا جواب فرستاگر شکر نفرستی ز ب عتاب فرست
شادی نیافت هر که غم دلبری نداشتدر سر هوای مهر پری گستری نداشت
شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفتدید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت
شهید تیغ عشق آر بی گناه استبه جنت جای ماه در پیشگاه است
صبا زعشوه پنهان دوست الله دوستاز ساغر لب پنهان دوست الله دوست
صوفی که ز چشم تو برد جان به سلامتسر بر نکند تا به قیامت ز غرامت
طبع لطیف داند لطف لب و دهانتفکر دقیق باید سررشتهٔ میانت
عارف پنهان ز پیدا خوشتر استگنج را گنجینه مأوا خوشتر است
عاشقان دردش طلب دارم مرا همدرد کیستآنکه دارد در غم او جان غم پرورد کیست
عاشق بی درد را بر در او بار نیستمحرم این بار گاه جز دل افگار نیست