دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودستکرد که به خون ریختن بنده کرم فرمودست
دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافتدیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت
دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفتشمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت
دل در طلبت حیات جان یافتجان از تو بقای جاودان یافت
دل زان نست و دیده بدینم نزاع نیستاینست که آن دو پیش تو چندان متاع نیست
دل ز دستم به طلبکاری یاری رفتستدیر خواهد به من آمد و به کاری رفتست
دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته استخانه را چون دوست بانو لاجرم نارفته است
دل زنده شد از بوی تو بوی تو مرا ساختخاصیت خاک سر کوی تو مرا ساخت
دل سختت به سندان سخت بارستدهانت را میان بس راز دارست
دل صفه خال تو با زلف گفتدانه در در شب تاریک سفت
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانستجان طاعت احسن هوس روی تو دانست
دردل ما بردی و رفتی نه چنین می بایستنیک رفتی قدری بهتر ازین می بایست
دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش استکه نام بندگی اینها برای نام خوش است
دل ملک تو شد نوبت لطف است و عنایتشاهی بنشان فتنه و بنشین به ولایت
دل هر که بیمار او شد خوش استز شادیست پر گرچه غمگین وش است
دور از خداست خواجه مگر بی ارادت استخدمت نصیب بنده صاحب سعادت است
دوستان گر کشت ما را دوست ما دانیم و دوستچون هلاک ما رضای اوست ما دانیم و دوست
دوستان بار من و دلبر و دلدار من اوستمن دگر دوست ندارم بجز این مونس دوست
دوست در جان و نیست خبرتتشنه میری و آب در نظرت
دیده در عمری ز رویت با خیالی فائع استعمر کان بگذشت بی روی نو عمری ضابع است
رخسار دلفروزت خورشید بیزوال استپیداست مه که پنهان از شرم آن جمال است
روز گاریست که هیچ نظری با ما نیستوین شب فرقت ما را سحری پیدا نیست
روزی که به من ناز و عتابت به حساب استآن روز مرا روز حساب است و عذاب است
روی تو قبله مناجات استدیدنت احسن العبادات است