دفتر شعر
۱۰۷۹ شعر در این دفتر
چشم مسلمان کش تو کافر مست استهندوی زلف تو آفتاب پرست است
چشم ز خیال تو پر از نور تجلیستچشمی که چنین است به دیدار تو اولیست
حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیستو شیوه عاشق کشان غیر از جفا گر نیست نیست
حلقه بر در میزند هر دم خیال روی دوستگوش دار این حلقه را ای دل گرت سودای اوست
خاک درت به چشم من از صد چمن به استباغی خوش است عارضت اما ذقن به است
خرابه دل من پر شد از محبت دوستمباد هیچ دلی خالی از مودت دوست
خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافتموسی انوار تجلی همه از روی تو یافت
خطت چو خضر به آب حیات نزدیک استبه آن لبان چو شکر نبات نزدیک است
خطت سبز و لبت مشک و گلاب استدهانت ذره رویت آفتاب است
خیال روی او در دیده نور استمخوانش دل که از دلبر صبور است
داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت استهر که محروم است ازین دولت سزای محنت است
درآمد از در ارباب خرقه ناگه دوستبرآمد از دل درویش خسته الله دوست
درد تو زمان زمان فزون استوین سوز درون ز حد برون است
درد تو به از دواست ای دوستاندوه تو جانفزاست ای دوست
درد کز دل خاست درمانیش نیستخون که دلبر ریخت تاوانیش نیست
درد من گویید با یاران که درمان یافت نیستپار، درماناست درمان چیست چون آن یافت نیست
در سر از دود دلم شمع صفت سودایی استآری این گریه و سوز من و شمع از جایی است
در سر زلف تو تنها به دل شیدا رفتو دل هر دو به هم در سر این سودا رفت
در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفتنکته زان لب شنید و جانب میخانه رفت
در سینه مرا غیر تو همخانه کسی نیستور هست برون از دل دیوانه کسی نیست
در صف دلها غم تو صدرنشین استمرتبه ناله از تو برتر ازین است
در علم محققان جدل نیستاز علم مراد جز عمل نیست
در کوی تو خون مژه خیلی است که سیلی استهر قطره از و قابل سیلی است که خیلی است
در گلستانها تماشائی به از روی تو نیستدر بهشت عدن جائی خوشتر از کوی تو نیست