دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
چرا لباس عزا دوستان ببر نکنید؟ز ناله عالم ایجاد را خبر نکنید؟
زینب چو دید بر سر نی راس شاه رابر نه فلک نمود روان پیک آه را
از مدینه چون شه لبتشنه با افغان و زاریشد به راه کربلا عازم به عزم جاننثاری
د تو این تن خاکی برهگذار گذاراز این عجوزه شوهر کش الفرار فرار
به مرگ من مکش امروز معجر از سر زینبکه خواهی گشت از بعد پدر خونین جگر زینب
حسد چرخ نگر رونق دین بر شکندجبهه انور زیبای پیمبر شکند
دریغ و درد که نگذاشتند جان پدرتن مبارکت از آفتاب برادرم
از نفاق فلک و گردش دوران امشبتن صدچاک حسین مانده به میدان امشب
ماند چون نعش حسین تشنهلب در آفتابمیندانم از چه زبور بست دیگر آفتاب؟
کمتر از ناقه صالح نبود اصغر منهستی آگاه ز حال دلم ای داور من
این چه شوری بود ای سر که تو بر سر داریهر زمان از ستمی دیده ز خون تر داری
مریز زینب محزون سرشک غم ز دو دیدهچرا که موسوم افغان و شیونت نرسیده
بمان برادر به استراحت که من به شام خراب رفتمببانک کوس و نی و نقاره به سوی بزم شراب رفتم
خواهر برو برو که خدا باد یار توایزد رسد به درد دل داغدار تو
چون بر بشر فلک ز ازل مهربان نبودهرگز نشاط و خرمی اندر جهان نبود
فغان که دهر به جز شور و انقلاب نداردز ظلم بر شه لب تشنه اجتناب ندارد
میزند امروز بر سر بوتراب از یک طرفگرید از غم حضرت ختمیمآب از یک طرف
این سرانی که بینی با رخ همچون قمرندصدف علم نبی را همه یکتا گهرند
دگر ندیده ستم کش جهان مقابل زینبسرشته شد به غم و درد گوئیا گل زینب
اشک من رشک فراتست و سرابس خونستیا رب این بحر چه بحریست که آبش خونست
دلا در کربلا بنگر چه غوغایی عیان داردحسین تشنهلب افغان ز جور کوفیان دارد
گفت زینب بشه تشنه که ای یاور ماما برفتیم و تو دانی و دل غمخور ما
رسید نامه فتح عبید زشت بد اخترز شهر کوفه ویرانه به مدینه اطهر
سری بهر تماشا از لحد بر گیر یا جداکه از کویت روم با ناله شبگیر یا جدا