دفتر شعر
۷۷ شعر در این دفتر
برای رفتن شام و وداع شاه شهیدانز جمله اسرا نوبت سکینه رسید
ای که از معرفت عشق ازل بیخبریگوش کن تا به تو گویم خبر مختصری
ای بیکفن فدای تو جسم اطهرتزینب شو فدایی ببریده حنجرت
ای لب عطشان به نزد آب حسین جانکشته شمشیر بیحساب حسین جان
ای سردور از بدن روزی تو سامان داشتیجا به دوش مصطفی با لعل خندان داشتی
جان پدر فدای تن پاره پارهاتقربان زخمهای فزون از ستارهات
در ماریه خیمه چو شه جن و بشر زددر عرش برین روح الامین دست به سر زد
روز عاشورا چو حزب «سابقون السابقون»شد مهیای ثواب «نعم اجرا العاملون»
برادرا دلم رفتنت قرار نداردمرو که خواهر تو ناب انتظار ندارد
در عالم ذر هستی ذرات چو یک جادر آینه علم خدا گشت هویدا
ای از ازل ز داغ تو آدم گریستهآدم نه، بلکه جمله عالم گریسته
در آن زمان که علی اکبر جوان ز پدربه کربلا طلب جنگ را اشقیا میکرد
در جهان هرگز ز بعد رحلت پیغمبریکس نزد در خانه پیغمبر خود آذری
صبا به باغ جنان رو تو آه و زاری کنز دیده بهر پیمبر سرشک جاری کن
در شام چون یزید ز طغیان حیا نمودشد خسته از شقاوت و ترک جفا نمود
آب و نان جانند اما این کجا و آن کجاهر دو یکسانند اما این کجا و آن کجا
آنان که مست باده قالوا بلی شدنددر کربلا به درد و یل مبتلا شدند
ای نور چشم پادشه بی سرالسلامشبه رسول و زاده پیغمبر السلام
شد محرم به سفر ماه صفر آمده استمه قتل حسن خسته جگر آمده است
اربعین آمد و اشکم ز بصر میآیدگوئیا زینب محزون ز سفر میآید
همان حسین که سبط نبی بود سرش است اینعزیز حضرت زهرا بتول مادرش است این
تنی که داد به آغوش جا رسول امینشبه خاک کرب و بلا چرخ سفله داد مکینش
شنیدهای که حسین جا به کربلایی داشتندیدهای که چه رنج و چه ابتلایی داشت
شوم فدای تن بیکفن به روی ترابتبه خواب جان برادر که گشته موسوم خوابت