دفتر شعر
۱۵۱ شعر در این دفتر
یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنمو اندرین کار دل خویش به دریا فکنم
جوزا سحر نهاد حمایل برابرمگو شیعه امامم و سوگند میخورم
مولای من بیا که هواخواه خدمتممشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
حجاب چهره جان میشود غبار تنمخوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزمخاک کوی تو شوم از دو جهان برخیزم
اماما پای نه تا آنکه در پایت سراندازیمنثارِ خاکِ راهت را دل و جان و زر اندازیم
ای لقایت آرزوی مؤمنانوز برایت های و هوی مؤمنان
با ما یکی به آن لب مشکین خطاب کنبگشای نافه را و جهان مستطاب کن
مهدی هادی چو بنشیند به جای خویشتنزنده گرداند جهان را همچو جان کاید به تن
دانی که چیست دولت، روی امام دیدندر کوی او گدائی، بر خسروی گزیدن
ز در درا و شبستان ما منور کنهوای مجلس روحانیان معطر کن
به خاک پای امام و به حق نعمت اوکه نیست در سر من جز هوای خدمت او
آرم ای مولای من یک قطره از دریای توگفته گویا حافظ این ابیات در سودای تو
ای پیک راستان خبر یار ما بگواحوال گل به بلبل دستانسرا بگو
امر خلافت، گر نیست دلخواهگردن نهادیم، الحکم لله
با خون دل نوشتم نزد امام نامهانّی رأیت دهرا من هجرک القیامه
وصال او ز عمر جاودان بهخداوندا مرا آن ده که آن به
تو را میگویم ای جویای حق هیز جان بنده بشنو این نه از وی
پیرو شریعت باش ای دل ار مسلمانیوقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
طفیل نور امامند آدمی و پریارادتی بنما تا سعادتی ببری
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکیبیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
بسی شوق تو در دل هست و میدانم که میدانیکه هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندیخطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی
گر از روشِ حافظ و قرآن به در آییهر ره که روی باز پشیمان به در آیی