دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
دلم از حلقه زلف تو شد بندز من مگسل که محکم گشت پیوند
از یار کهن نمی کنی یاداین پیشه نو مبارکت باد
شب ماه عید را ز شفق چرخ جلوه دادبر کف حریف لعل قبا جام زر نهاد
چیست می دانی صدای چنگ و عودانت حسبی انت کافی یا ودود
خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمودوز رگ جان گره غصه به دندان بگشود
حلقه گوش تو را هر که بدین لطف بدیدحلقه بندگی عشق تو در گوش کشید
ساقی به شکل جام زر آمد هلال عیدمی ده به فر دولت سلطان ابوسعید
باز صبح طرب از مطلع امید دمیدنفحات ظفر از گلشن اقبال وزید
ز سبزه گرد لب جوی خط تازه دمیدبه تازگی خط آیندگان باغ رسید
تو طفل خردسالی و ما پیر سالخوردبا ما ببین که عشق تو پیرانه سر چه کرد
وصلت نیافت دل به خیال تو جان سپردجویای آب تشنه لب اندر سراب مرد
خاکی که زیر پای خود آن شوخ بسپردصد جان بها دهند اگر پا بیفشرد
چنین کان ترک عاشقکش به حسن خویش مینازدسزد کز غایت حشمت به حال من نپردازد
چو ترک سرخوشم از خواب ناز برخیزدهزار فتنه ز هر گوشه ای برانگیزد
خوش آن که غم عشقت با جان وی آمیزدبر یاد تو بنشیند وز شوق تو برخیزد
آن قوم که احرام سر کوی تو بستندتا سر ننهادند به راهت ننشستند
خرم دل آنها که به میخانه نشستندوز وسوسه خانقه و مدرسه رستند
با آنکه اهل دل ز علایق مجردنددر دام زلف سلسله مویان مقیدند
سپاه دوست کزین سو سوار می گذریدز روی لطف به سوی فتادگان نگرید
ای کسانی که در آن کوی گذاری داریداین چنین در غم و اندوه مرا مگذارید
میل خم ابروی توام پشت دو تا کرددر شهر چو ماه نوم انگشت نما کرد
آمد خزان عمر و مرا گونه زرد کردبر خاطرم هوای گل و سبزه سرد کرد
تیر تو افتاد دور جان من افگار کردبر هدف آمد ولی بر دل من کار کرد
مطرب آهنگ ترنم های شوق انگیز کردوز دم نی آتش صاحبدلان را تیز کرد