دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
شب یاد رخت در دل ویران شده ره داشتویرانه ما روشنی از پرتو مه داشت
دردا که یار جانب ما را نگه نداشتآیین مهر و رسم وفا را نگه نداشت
صبا ز چشم من آن خاک پا دریغ نداشتچو دید اهل نظر توتیا دریغ نداشت
بر سر کویی که روزی سرو ناز من گذشتدر زمین بوسی همه عمر دراز من گذشت
جان تن فرسوده را با غم هجران گذاشتطاقت صحبت نداشت خانه به مهمان گذاشت
باز بر شکل دگر می بینمتزانچه بودی خوب تر می بینمت
تا ز آتش تب شمع رخت تاب گرفته ستبس شعله کزان در دل احباب گرفته ست
آن سنگدل چو پیش اسیران غم نشستیارب سبب چه بود که بسیار کم نشست
در بزم ما که می رود از نقل و جام بحثای محتسب مکن ز حلال و حرام بحث
ای خاک ره تو عرش را تاجیک پایه ز قدر توست معراج
نیست شب وصل تو مه را رواجروز نباشد به چراغ احتیاج
درین خرابه مکش بهر گنج غصه و رنجچو نقد وقت تو شد فقر خاک بر سر گنج
سر زلفت که هست از باد گاهی راست گاهی کجبر آن رخسار عارض باد گاهی راست گاهی کج
ز ایوان کاخ میکده آمد علی الصباحمرغی گرفته نامه اقبال در جناح
ایهاالساقی ادر کاس الصبوحهات مفتاحا لابواب الفتوح
ای ز لعل تو زنده نام مسیحکرده چشمت هزار خون صریح
دارم از پیر مغان نقل که در دین مسیحباده چون نقل مباح است زهی نقل صحیح
ز مهر روی تو هر شب کنم نظاره صبحنهم سرشک فشان چشم بر ستاره صبح
رخش همت تند و ملک فقر را میدان فراخنیست از شرط ره آسودن درین فرسوده کاخ
ای بی لب توام به دهان قند ناب تلخدر کام جام بی لب لعلت شراب تلخ
ما خسته خاطریم و دل افگار و دردمندزان یار جنگجوی و نگار جفاپسند
شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسندماند محروم از تماشای جمال نقشبند
ای دریغ کاخ امانی به غم و شادی بندبنده نفس خودی دعوی آزادی چند
دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلندوه که خون شد جگرم زین دل دشوار پسوند