دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
باده تا چاشنیی زان لب چون نوش گرفتآتش از رشک به جان من مدهوش گرفت
آن سفر کرده کش از ما دل گرفتجان فدایش هر کجا منزل گرفت
دل که روزی چند با دیدار جانان خو گرفتعمرها جان کند تا با درد هجران خو گرفت
آن نه خط است که گرد رخ زیباش گرفتدل ما سوخت بسی دود دل ماش گرفت
ما امید از دوست ببریدیم و رفتهجر را بر وصل بگزیدیم و رفت
آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بسترشته جان مرا در شکن موی تو بست
ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ستلاله چتر لعل بر فرش زمردگون زده ست
این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ستمطرح نور رخ آن مه تابان بوده ست
دلم از خم صفا جام مصفا زده استهمتم سنگ بر این طارم مینا زده است
ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده استدر دل لاله رخش آتش سودا زده است
مرا عشق عزیزی خوار کرده ستچه گویم عشق ازین بسیار کرده ست
چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبستنخل خیال را کس ازین خوبتر نبست
کس شیوه آن دلبر چالاک ندانستخونخواری آن کافر بی باک ندانست
ای که هرگز نشود زلف کجت با ما راستکار ما راست شود چون تو کنی بالا راست
چه گویم کز فراقت چونم ای دوستجگر پر درد و دل پر خونم ای دوست
دور از رخ تو چنانم ای دوستکز هستی خود به جانم ای دوست
دوش بر یاد تو چشمم دم به دم خون میگریستسوز من میدید شمع و از من افزون میگریست
چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر منگر قدر مرا پست تر از خاک ندانست
یار خطی که بر عذار نوشتیولج اللیل فی النهار نوشت
یار نازک دل که بی موجب ز من آزار داشتعمری از تیغ تغافل خاطرم افگار داشت