دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
خوی تو بسی نازک و ما را ادبی نیستگر زانکه بگیرد دلت از ما عجبی نیست
عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیستجز دل خود کین زمان هم از غمت آزاد نیست
مذهب عشق خودپسندی نیستجز فقیری و دردمندی نیست
در بر سیمین دلت گر سخت تر از سنگ نیستهرگزت رحمی چرا بر عاشق دلتنگ نیست
گر دل از عشق توام چاک بود باکی نیستنیست یک دل که ز عشق تو در او چاکی نیست
مؤثر در وجود الا یکی نیستدرین حرف شگرف اصلا شکی نیست
غزالی چون تو در صحرای چین نیستچه جای چین که در روی زمین نیست
به خوبی خم ابروی تو مه نو نیستچو شمع روی تو ماه آفتاب پرتو نیست
بی تو مرا خانه جز گوشه ویرانه نیستخانه چه کار آیدم یار چو همخانه نیست
صاحبدلی که نرد وفا عاشقانه باختنقد دو کون در ره یار یگانه باخت
لبت قوت جان از شکرخنده ساختبه یک خنده صد کشته را زنده ساخت
بیا که چرخ مشعبد هزار شعبده ساختکه یار کار جگر خستگان غمزده ساخت
چشمت ز غمزه تیغ و ز مژگان خدنگ ساختبا عاشقان غمزده اسباب جنگ ساخت
سودای عشقت از دو جهانم یگانه ساختواندوه گاه گاه مرا جاودانه ساخت
بیا که شاهد بستان ز رخ نقاب انداختنسیم در سر زلف بنفشه تاب انداخت
پرتو شمع رخت عکس بر افلاک انداختقرص خورشید شد و سایه بر این خاک انداخت
بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوختشعله آهم چو پروانه ملک را پر بسوخت
غمت روز مرا رسم شب آموختدلم را تاب و جانم را تب آموخت
لب گشادی تا سخن گویی در سیراب ریختطره افشاندی که ریزد گرد مشک ناب ریخت
خط تو در دامن گل سنبل سیراب ریختبر بیاض صفحه خورشید مشک ناب ریخت
دلم چون داستان غم فرو ریختسرشک از دیده پر نم فرو ریخت
درمانده ای به حکم قضا از بلا گریختزد طعنه جاهلی که فلان از قضا گریخت
دل رخت را ز روشنی مه گفتسخنی روشن و موجه گفت
دی که آن نازنین سخن می گفتبا رفیقان حدیث من می گفت