دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
یارب چه شد امروز که آن ماه نیامدجان رفت ز تن وان بت دلخواه نیامد
چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آیددلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید
مرا بر هر زمین از دیده اشک لاله گون آیددمد آنجا گل حسرت وز آن گل بوی خون آید
از بس که چشم دارم کان مه ز در درآیداز جا جهم چو ناگه آواز در برآید
چو ترکش بسته از راه آن سوار نازنین آیدمرا تیر بلا بر سینه اندوهگین آید
گر از پیراهنت بویی به طرف گلستان آیدزند گل جامه بر خود چاک و بلبل در فغان آید
هر آه جگرسوز که از سینه برآیددودی ست کزو بوی کباب جگر آید
ز خاکم چو خونین گیایی برآیدز هر شاخ برگ وفایی برآید
چو محمل بسته بر عزم سفر جانان برون آیدبه همراهی او صد کاروان جان برون آید
به چنگ غم دلم از ناله تنگ میآیدکه تار زلف تو دیرم به چنگ میآید
به سینه گر نه غمت دمبدم فرود آیددلم به غمکده سینه کم فرود آید
چه شد یارب که آن سرو خرامان دیر می آیدسوار چابک من سوی میدان دیر می آید
در آن کو می روم هر لحظه باشد یار پیش آیدزهی دولت ز هر صد بار اگر یک بار پیش آید
دی دولتم مساعد و اقبال بنده بودکان آفتاب سایه به حالم فکنده بود
دی که بود آن کافر سرکش که ترکش بسته بودتیر مژگان در کمان ابروان پیوسته بود
دوش چشم من به خواب و بخت من بیدار بودشب همه شب مونس جانم خیال یار بود
تا کی از هجر تو با غم همنشین خواهیم بودبا سرشک گرم و آه آتشین خواهیم بود
گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بودشد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود
دوش در بزم گدا شاه فرو آمده بودنور نازل شده و ماه فرو آمده بود
دی چو دید آن مه مرا از راه گردیدن چه بودوان روان بگذشتن آنگه باز پس دیدن چه بود
رفتم به باغ و سرو خرامان من نبودوان نوشکفته غنچه خندان من نبود
هرشب از زلف تو حال من پریشانتر بودهردم از لعل تو چشمم گوهرافشانتر بود
هر شبم در سر خیال آن لب میگون بوددامن از مژگان و مژگان از دلم پر خون بود
مرا به کوی تو خواهم که خانهای باشدز بهر آمدن آنجا بهانهای باشد