دفتر شعر
۱۰۱۵ شعر در این دفتر
خوش آنکه وصال تو میسر شده باشدچشمم به جمال تو منور شده باشد
ساقی بیا که میکده را فتح باب شدپر کن قدح که دور شه کامیاب شد
چون برید از تن رگ جان آه دل آهسته شدچنگ افتاد از نوا چون تار ازو بگسسته شد
دل با خیال آن لب میگون ز دست شدای عاقلان کناره که دیوانه مست شد
ز طاق ابروی تو پشت طاقتم خم شدسرشک سرخ ز لعل توام دمادم شد
تا دامن آن تازه گل از دست برون شدچون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد
ساقیا اطراف باغ از سبزه تر تازه شدجام می در ده که دور عشرت از سر تازه شد
تا دلم را پا در آن کو بسته شدراه رفتارم ز هر سو بسته شد
باز خون دلم از دیده روان خواهد شدچشمم از هر مژه خونابه فشان خواهد شد
کدام سر که درین آستانه خاک نشدکدام دل که به تیغ غمت هلاک نشد
چو لب به کوزه نهی کوزه نبات شودز کوزه قطره چکد چشمه حیات شود
به عزم گشت چو آن نازنین سوار شودهزار خسته دلش خاک رهگذار شود
مهر جمالش از دل دیوانه کی شودسودای شمع از سر پروانه کی شود
زان پیشتر که میکده از ما تهی شودمپسند جام را که ز صهبا تهی شود
هیچ گه بینم که آن مه مهربان من شودرام گردد با من و آرام جان من شود
جرمی که رخت ما به حریم فنا کشدبهتر ز طاعتی که به عجب و ریا کشد
طبع مردم سوی خوبان وفاکیش کشدخاطر من به بتان ستم اندیش کشد
گرنه یار از زلف برقع پیش روی خود کشدجمله دلها را به دام آرزوی خود کشد
بازم کمند شوق به سوی تو میکشدخاطر به خدمت سگ کوی تو میکشد
رخت ز غالیه خط گرد آفتاب کشیدخطت ز سنبل تر بر سمن نقاب کشید
خطت قوت ازان لعل خندان کشیدخضر چاشنی ز آب حیوان کشید
شب دل سوخته آهی ز سر درد کشیدصبح بشنید همان دم نفس سرد کشید
دردا که عشق یار به دیوانگی کشیدخط جنون به دفتر فرزانگی کشید
هیچ شب بی تو دلم ناله به گردون نکشیدکه به رویم رقم از اشک جگرگون نکشید